توسعه روستایی Ruralist Development- خلاصه کتاب چکیده آثار آنتونی گیدنز

تاریخ: سه شنبه 12/11/1389 ساعت: 13:36 بازدید: 3335 نویسنده: علیرضا نجفی

با سلام

 مطالب زیر خلاصه شده کتاب "چکیده آثار آنتونی گیدنز" نوشته شده توسط فیلیپ کسل و ترجمه حسن چاوشیان است.

برای مشاهده خلاصه کتاب بر روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید.


 

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه ی مطالب کتاب:

چكيده آثار آنتوني گيدنز

تالیف: فيلپ كسل

ترجمه : حسن چاوشيان

صفحه ی 1 الی 55

وي برجسته ترين فرد در دنياي انگليسي زبان است. ودر صف اول نظريه اجتماعي معاصر است .وسعت فوق العاده اثارخلاقيت ‘ ابتكاروتوانايي  در توضيح نكات مبهم  و دشوار به راستي اثر گذار است . هر چند نوشته هاي وي در معرض انتقاد هايي قرار گرفته است ‘ اما اين نيز نشان از نفوذ چشمگير او در علوم اجتماعي است .

دو گيدنز وجود دارد ‘ يا به شكلي بهتر مي توان از دو نوع گيدنز نام برد : گيدنز قديم وگيدنز جديد. گيدنز قديم كه مورد توجه مخاطبان چشمگيري است . شرحي كه او بر ماركس وبر ودوركيم در سرمايه داري ونظريه اجتماعي مدرن نوشته  كه در آن به نوعي مي خواهد نشان دهد كه برخي از صورت بندي هاي نظريه اجتماعي فاقد كفايت است و بايد آنها را با صورت بندي هاي كفايت مند تري بهبود بخشيد. وگيدنز جديد خالق نظريه ساخت يابي وبر جسته ترين تحليل گر مدرنيته ‘ همچون كسي است كه از اين مواجهه سر بر مي آورد و مي خواهد چارچوب مفهومي كفايت مند تر و بينش هاي نافذتر ومؤثر تري نسبت به ماهيت جهان معاصر ارائه دهد .

گيدنز وسنت هاي كلاسيك : نسل اول نظريه پردازان اجتماعي عمدتا با مسائلي در گير بودند كه ناشي از گذار به جهان مدرن بود . از نظر گيدنز نظريات انها در دوراني مطرح شد كه اكنون سراپا دگرگون گشته است . اغما نظريه اجتماعي از بسياري جهات هنوز در سيطره آنها است . با پذيرش خصوصيت زماني ومكاني داعيه جهان شمول ‘ بايد نسبيت بيشتري را براي آنها در نظر بگيريم . يكي از مقاصد آشكار گيدنز سازه شكني بسياري از فرمول بندي هاي نظري است كه داعيه دست يافتن به قوانين جهان شمول را دارند.گيدنز واجماع ارتدكس : نسل دوم نظريه پردازان اجتماعي ميراث سنت هاي كلاسيك را به ارث بردند .اجماع ارتدكس تا حد زيادي به غلبه و رواج جامعه شناسي آمريكايي وبه خصوص آثار تالكوت پارسونز مربوط است . گيدنز توان نظري كاركرد گرايي را امري مربوط به گذشته دور و پايان يافته تلقي مي كند . نقد مفصلي از كاركرد گرايي در اثر اصلي او تاسيس جا معه وجود دارد . با اين حال گيدنز احترام محطاطانه اي براي جنبه هايي از كار پارسونز از جمله نظرات وي در ار تباط با قدرت قائل است .

گيدنز ومتكثر ساختن نظريه اجتماعي : به گفته گيدنز اجماع ارتدكس در اواخر دهه1960 پايان گرفت ‘ونسل سوم شامل پديدار شناسان ‘ ساختار گرايان و پساختار گرايان وهرمنوتيك ها با تنوع گيج كنندهاي از ديدگاه هاي رقيب سر كار آمدند . كه آنها هم از جهت پاسخگويي به مسائل اصلي جامعه شناسي كاستي هايي دارند ‘ يعني همان سه پرسش كه گيدنز در پاسخ گويي به انها توانايي خاصي دارد : 1. ويژگي الگو مند وتكرار شونده كرد وكار اجتمتعي را چگونه بايد تبين كرد؟ 2. در فرايند گسترش يافتن روابط اجتماعي در زمان ومكان چگونه بر محدوديت ناشي از حضور فرد مي توان غلبه كرد ؟ 3. ماهيت جهان نوظهوري كه اكنون در پايان سده بيستم خود را در آن مي يابيم چيست ؟ روش گيدنز تفاوت زيادي با نظريه كلان متعارف دارد .او نمي خواهد رهنمود منظمي در باره كليت نظام اجتماعي يا تاريخ ارائه كند .

مسئله نظم : در ارتباط با اينكه چرا جامعه داراي نظم است دو ديدگاه مخالف وجود داشته است ‘ كه يكي نظم را حاصل تسلط نيرو هاي بيروني بر افراد وديگري حاصل توافق افراد با هم وبه طور خود جوش مي دانند . وجامعه شناسي معاصر نيز همين ثنويت را دارند . گيدنز نظرات خود رابا نفي تصورات مركز گرايانه از كرد وكار اجتماعي آغاز مي كند .از نظر وي كنشگران دلبستگي تعميم يافته اي به خصلت روال مند زندگي اجتماعي دارند .از نظر گيدنز اعمال اجتماعي اجتماعي متداول وتكرار شونده ‘ واحد اصلي تحليل هستند .

معنا ‘ قدرت ‘ كنش  وساخت : تحليل چگونگي صورت پذيرفتن عمل اجتماعي از نظر گيدنز اين است كه در اجراي هر عمل اجتماعي سه عنصر نهفته است : توليد ارتباطات معنا دار ‘ قدرت و اخلاق .

نزد گيدنز مفهوم تازه ساخت بر پايه اين فكر استوار است كه « قواعد » و « منابع » هستند كه به اعمال اجتماعي ساخت ميدهند . ساخت ها هم توان بخش وهم محدود كننده هستند . ساخت مورد نظر گيدنز هيچ واقعيتي ندارد ‘ مگر اينكه به صورت بقاياي حافظه دروني عاملان باشد. عاملان ساخت را به وجود مي آورند وساخت امكان عامليت را پديد مي آورد .

دو سويگي ساخت : وي نحوه باز توليد ساخت و چگونگي استفاده از ساخت در اعمال روالمند را تبيين مي كند. گيدنز بازتوليد ساخت را با مفهومي تبيين مي كند كه آن را دو سويگي ساخت مي نامد . چون عاملان هستند كه در اجراي اعمال اجتماعي از قواعد بهره مي برند ‘ امكان تعديل قاعده خمورد استفاده در هر كنش ‘ احتمالي هميشگي است .

تضاد وتغیر اجتماعی : تضاد امری دائمی است . چون هر دسته منابع خود را تجهیز می کند تا مقاصد خاص خود را پی بگیرد . در عمل تغیر اجتماعی از ملغمه تغیر تدریجی , نظارت تاملی و پیامد های ناخواسته ناشت می گیرد .

زمان ، مکان ونظریه اجتماعی : با انتشار مسائل اصلی نظریه اجتماعی در سال 1979 ، گیدنز قصد خود را مبنی بر گنجاندن زمان ومکان در نظریه اجتماعی خود اعلام کرد. که بعد ها در همه کار های بعدیش به نوعی گسترش یافت . به طوری که در ک دیگر جنبه های کار گیدنز وابسته به درک مفاهیم زمان ومکان او است . زمان عاملی گریز ناپذیر در کنش ها ونهاد هایی است که امر اجتماعی را تشکیل می دهند . 

خط سیر های زمانی ومکانی وشکل گیری جهان اجتماعی :گیدنز در این که چرا زمان ومکان باید در کانون نظریه های اجتماعی باشند متاثر از هایدیگر بود. وی معتقد بود که کنشگر خط سیر زمانی ومکانی مشخصی را هر روز معین طی میکند . می توان دید که کل جمعیت جهان در حرکتی جمعی در طول زمان ومکان مشارکت می کنند .  به علاوه داشتن منابع برای طی کردن این خط سیر های زمانی ومکانی پیامد های مهمی به دنبال دارد .

فاصله گیری زمانی ومکانی منابع :گستردگی روابط اجتماعی در طول زمان یا فاصله گیری زمانی ومکانی را می توان به بهترین نحو با توجه به تمایزی که گیدنز بین یکپارچگی اجتماعی ویک پارچگی نظام ایجاد می کند فهمید .یکپارچگی نظام در دوران گذشته ، یکپارچگی اجتماعی بود که از طریق منابع اقتداری حفظ می شد ، اما یکپارچگی نظام در عصر کنونی وابسته به کنترل اشیا یا انچه گیدنز منابع تخصصی می نامد ، می باشد . یعنی توانایی مربوط به کنترل اشیاء وجهان اشیاء .

مسئله مدرنیته : گیدنز از همان اوائل در کتاب دولت ملت وخشونت مدعی است که وظیفه جامعه شناسی ،تحلیل ماهیت جهان نوظهوری است که مادر پایان سده بیستم خود را در ان می یابیم . البته این توجه وی در آثار بعد از 1985 شدت می گیرد.تحلیل وی از مدرنیته دامنه گستردهای دارد اما پروژه او ناتمام است .دولت ملت وخشونت وآثار مقدم بر ان به ویژگی های نهادی جهان مدرن می پردازند ،وفقط در نوشته های اخیر است که به ابعاد شخصی وفرهنگی مدرنیته توجه می کند.

نظریه جامعه صنعتی , نظریه جامعه سرمایه داری : گیدنز مسئله درک ماهیت جوامع پیشرفته را از زمان انتشار ساخت طبقاتی (1973) بررسی میکند . او در این کتاب دو رهیافت متضاد را با هعم مقایسه می کند که بر تفکر جامعه شناسی حکم فرما بوده اند .رهیافت نظریه جامعه صنعتی کسانی مانند ریمون آرون وپارسونز که مدرنیته را ازطریق تاثیر فزاینده فرایند صنعتی شدن بررسی می کنند . رهیافت نظریه جامعه دسرمایه داری که تضاد طبقاتی را به منزله نتیجه تنش مستتر در گذار از نظم کشاورزی به جامعه سرمایه داری مورد تبیین قرار می دهند ودر این باره از مارکس الهام می گیرند ، مدرنیته را به کمک ویژگی های بنیادی سرمایه داری تعریف می کنند .وتضاد طبقاتی را امری درونی می دانند .اما با اینکه گیدنز شایستگی های هر دو نظریه را می بیند و از جهاتی طرفدار نظریه جامعه سرمایه داری است ،  وجامعه مدرن را اساسا طبقاتی در نظر می گیرد ، اما  به شدت مخالف نظریه ثنویت گراوتقلیل گرایانه این دو نظریه است گیدنز موضع خود را با موضعی ضد تکاملی بیان می کند .او به شکل متقاعد کننده ای بیان می کند که تغیر اجتماعی ناشی از دیالکتیک عوامل درون زا و برون زا  است . و جهان مدرنیته ماهیتی اساسا تصادفی دارد .

نیروهای توامان نوسازی : دولت ملت وسرمایه داری : از نظر گیدنز پیوند های متقابلی میان چهار بعد نهادی مدرنیته وجود دارد. پویش های مدرنیته تاحدی بر مبنای قدرت ناشی از ترکیب سرمایه داری وصنعتگرایی وبه کار گیری فناوری واعمال صنعتی برای مراقبت ، نظارت واعمالی از این قبیل قابل توضیح است .

جهانی شدن وپیامد های آن : چهره سیاسی و اقتصادی ژاپن و آلمان  بعد از جنگ جهانی دوم را نمی توان با وقایع داخلی تبین کرد . نفوذ اتفاقات دور دست در اوضاع واحوال داخلی ویژگی عام جهان معاصر است . اما اوضاع کحلی به سادگی مقهور نیروی بیرونی نیست .عوامل بیرونی ودرونی رابطه دیالکتیکی دارند. گیدنز در پیامد های مدرنیته نشان می دهد که چگونه جهانی شدن موجب شده است که امور محلی وامور دور دست به شیوه ای روال مند به هم بپیوندند .

مکانیسم از جا بر کندن ونظام های انتزاعی : وی به این سوال پاسخ می دهد که چگونه باید بیرون کشیده شدن از بستر محلی تعامل وساخت یافتگی مجدد در طول گستره های زمانی مکانی نامعین را تبین کنیم : نهد های جدید از طریق انتقال تخصص های فرمول بندی شده به عاملانی که در محیط های محلی استخدام می شوند ، می توانند در سطح جهانی گسترش یابند. گیدنز نشان می دهخد که زندگی مدرن پیوسته تحت تاثیر نظام هایی است که دانش متخصصان را در خود ادغام می کند . آنچه به طور اخص نظر گیدنز را جلب می کند این است که اعتمادی که به متخصصان داریم ، فقط نتیجه ضمنی موفقیت نظام های مدرن نیست بلکه مشارکت فعال عاملان اهل اعتماد ، پیش فرض عملکرد هموار این نظام است .

صمیمیت ، هویت شخصی و نظام های انتزاعی : گیدنز توجه شایانی به رابطه بین امر درونی وامر بیرونی می کند از بخصوص از جهت تاثیری که این رابطه بر هویت شخصی وماهیت روابط شخصی دارد . گیدنز بر خلاف دیگر نظریه پردازان معتقد است که روابط انسانی در این دوره مدرنیته دچار دگرگونی شده اند نا از هم گسیختگی .فرد در جامعه مدرن آزاد تر از قبل است ولی چون روابط اعتماد سنتی تضعیف شده است . باید اعتماد را درارتباط با دیگران جستجو کند که برای حفظ تمامیت نفس ضروری است .

سیاست رهایی بخش ، سیاست زندگی : نفسی که به صورت تاملی بنا می شود باید حس هویت خود را با کنش بر رو ی جهان ودر جهان بر سازد. واین به ناچار ایجاب می کند که کنشگران مطالباتی را از نهاد های موثر بر زندگی شان داشته باشند .از نظر گیدنز دو نوع سیاست در این فرایند نهفته است . نوع اول سیاست رهایی بخش که به تقاضای فردی وجمعی عدالت وآزادی ومبارزه علیه موانع بازدارنده امکان برخورداری از زندگی خود مختار مربوط می شود . نوع دوم سیاست زندگی است که متوجه پرسش چگونه زیستن در شرایط اجتماعی پس از رهایی است . مسئله سیاست زندگی این است که چگونه می توان از قدرت برای آفریدن جهانی استفاده کردکه در آن امکان فعلیت یافتن خویشتن خویش فراهم گردد. سیاست زندگی ایجاب می کند که برای پس زدن قید وبند های

نظام های انتزاعی از نظام های تخصصی استفاده شود .

صفحه ی 59الی  104

مصاف با سنت های نظری                                                  

تفسیرانتقادی مارکس  -   مسئله استثمار  - 

شکی نیست که پرنفوذ ترین نظریه ی استثماردرجامعه شناسی ، نظریه مارکس است . نزد مارکس ، مسئله ی استثماربه ناگزیربا توصیف جامع وی ازماهیت وتحول نظام های طبقاتی درهم تنیده است . طبقه ها فقط درشرایطی بوجود می آیند که نیروهای تولید گسترش یابند وتولید اضافه ای حاصل شود ؛ طبقه ی نوپایی که تولید کننده نیست آنرا تصاحب کند .    « معمای پنهان » تواید سرمایه داری ازطریق شناسایی زمان کار اضافی به عنوان منبع سود ی که به سرمایه تعلق می گیرد قابل درک است . اساس تاکید توسعه ی اجتماعی مارکس چنین است : « باعمل روی جهان بیرون یا تغییرآن ، [ انسان ] درعین حال ماهیت خویش را تغییر می دهد . »

- معلوم شده است که گسترش نیروهای تولید را دیگرنمی توان بی چون وچرا منجربه پیشرفت اجتماعی دانست .

پیوندی که مارکس بین استثمارو سلطه ی طبقاتی برقرارمی کند مسلماً یکی ازجنبه های اهمیت شایانی است که وی به طبقه وستیزطبقاتی نسبت می دهد .

- انکار نمی کنم که روابط طبقاتی ذاتاٌ استثماری هستند . پیشنهاد من این است : که استثمار را در پیوند با سلطه وقدرت بهتر می توان مفهوم پردازی کرد . درتعریف استثمار لازم نیست از کاربرد متعارف انگلیسی چندان فاصله بگیریم . درفرهنگ لغت آکسفورد "  “to exploitیعنی « بهره بردن یا استفاده کردن برای اهداف و مقاصد شخصی » . استثمار را می توان سلطه ای محسوب کرد که به منافع بخشی گره می خورد ( چه سلطه برطبیعت چه سلطه برانسان ) .

                                           سلطه

            منافع بخشی                                         منافع عام

                                                 استثمار

این دیدگاه با چارچوبی برای تحلیل ایدئولوژی پیوند دارد . درباره ی همه ی صورسلطه می توان براین مبنا داوری کرد : تاچه حد به منافع بخشی مقوله ها ، گروه ها یا طبقات اجتماعی گره خورده اند و تا چه حد در خدمت منافع عام (تعمیم پذیر) اجتماعات یا جوامع وسیع تری هستند که خود بخشی از آنند .

استثمار ، کار، تولید اضافی

 جهات تمایزدریافت مارکس از استثمار، با مفاهیم « نابرابری » وغیره درمکاتب غیرمارکسیستی نظریه وسیاست اجتماعی :                                                                                                                               1 -  تولید وجه مشخص انسان است . بکارگیری نیروهای تولید ، محرک پیشرفت جامعه است . « استثمار» به منزله ی تصاحب تولید اضافی طبقات فرودست باتکیه بر روابط تولید است .                                                              2 استثماربه طبقات مریوط است وباید حسب مکانیسم های سلطه ی طبقاتی توضیح داده شود .                              3 چیرگی براستثمار ، رسیدن به جامعه ای بی طبقه است .                                                                              4 -  اعتلای پیش رونده ی بشریت ، به واسطه ی تضاد طبقاتی ، ازاجتماعات قبیله ای بی طبقه تا جامعه ای بی طبقه ی آینده ، جایی برای دفاع اخلاقی از شناسایی «استثمار» یا چیرگی برآن نمی گذارد .                                                            

- پس ازبی اعتبارشدن طرح تکاملی مارکس ، بیشتراین مطالب ازتوان افتاده اند .

1 - اگرسرمایه داری «نقطه ی اوج» سرمایه داری نباشد ؛ دگرگونی سرمایه داری سبب سازناپدید شدن استثمار نخواهد شد .

ناسازگاری ها وابهامات مهمی درنگرش مارکس به تکامل وپیدایش سرمایه داری وجود دارد . اگراستثمار نیروی کاربه منزله ی ارزش اضافی تحلیل شود ، نمی تواند نظریه ی جامعی درباره ی استثمار در کل جوامع بشری به دست دهد . به خصوص چنین نظریه ای برای نقد استثماردرجامعه ی سوسیالیستی (جایی که تصور برازبین رفتن ارزش اضافی وبقای تولید اضافی درآن است) فاقد کفایت است .

2 -  سه محورروابط استثماری که توسط نظریه ی استثمارنیروی کاردرکل ، و نظریه ی ارزش اضافی و به طور خاص ، تبیین نمی شود : (الف) روابط استثماری بین دولت ها که به شدت تحت تاثیرسلطه ی نظامی است . (ب) روابط استثماری بین گروههای قومی ، که ممکن است با محوراول همسوباشد یا نباشد . (ج) روابط استثماری بین دوجنس یا استثمارجنسی .                                                                                                                         فروکاست این ها به استثمارطبقاتی وکشیدن آن ها ازنظریه ی ارزش اضافی ، ممکن نیست ؛ هیچیک با سرمایه داری به وجود نیامده اند . هرچند با توسعه ی سرمایه داری شکل خاصی یافته اند ؛ بنابراین نمی توان فرض کرد : با محوسرمایه داری آن ها نیز، ضرورتأ ناپدید خواهند شد . این سه محورهمچنان ازآشکارترین محدودیت های مارکسسیم است . تلاش به شیوه ی « فروکاستن به طبقه » نیز، نتوانسته آن را پوشش دهد .                                                                                                                             3 «استثمار» مفهومی است که بیش ازهرچیزبه روابط میان قدرت وآزادی مربوط می شود . این نکته ای بنیادی است . چیزی را که « ارزش اضافی » است فقط می توان برحسب توزیع نامتقارن قدرت مشخص ساخت .                             ارزش اضافی ، اگربه صورت واحدهای ارزش مبادله ای (زمان کالاوارشده ) نیزمحاسبه شود ؛ بازدر روابط قدرت شکل می گیرد ؛ زیرا استحصال آن وقتی امکان پذیراست که چارچوب سلطه ی طبقاتی ی مستتر درقرارداد کاروجود داشته باشد .                                                                                                                                                  4 -  مفهوم استثماربه روابط میان قدرت وآزادی مربوط باشد ؛ نظریه ای که فقط با توزیع ثروت مادی سروکاردارد ؛ برای کشف برخی ازجنبه های الگوهای استثماری درجامعه کفایت می کند . مارکس با نشان دادن : سرمایه مستلزم کاردستمزدی است ؛ که با تولید ارزش اضافی به هم متصل می شوند ؛ - درزمینه ی اقتصاد سیاسی معلوم می دارد : «آزادی» کاردستمزدی ، ضمانت های جبارانه ای را که کارفرمایان می توانند برای تقویت قدرتشان مورد استفاده قرار دهند ، پنهان می دارد .                                                                                                                             من با [هانا] موافقم که تمامیت خواهی پدیده ای مدرن است . نباید آنرا با دیکتاتوری یا مترادف های آن یکسان پنداشت . تصورمی کنم : می توان ازطریق مفهوم مراقبت ، برزمینه ی دگرگونی های زمانی مکانی ... رهیافتی به نظریه ی حکومت تمامیت خواه پروراند .                                                                                                                          گسترش مراقبت ، به علاوه ی هماهنگ سازی مخفیانه ی اطلاعات دردست نخبگان مسلط ، که برای پیشبرد سیاست های شکل گرفته ی همان نخبگان به کارمی رود ، درکنارهم ، تعریفی موقتی ازتمامیت خواهی به دست می دهند .              5 مفهوم استثمارباید قدرت موجودات انسانی برطبیعت و نیز برسایرموجودات انسانی را دربرگیرد . مارکس نگرش ابزاری به طبیعت داشت .                                                                                                              طبیعت دارای منابع تجدید شونده ی پایان نا پذیر نیست . طبیعت فقط نوعی میانجی نیست که ازطریق آن ، انسانها «تاریخ خود را و بدین طریق خودرا بسازند » . پدیده های طبیعی که بنا به اصول یا در عمل ، انسان قادر به نابودی آن هاست ؛ چیزی بیش ازشکاف نظری کوچکی بین مارکسیسم و «جنبش های محیط زیستی» زمان ما دارد .                        استثمار طبیعت دست کم در جهان معاصر روشن است . ممکن است ازجانب کشورهای سوسیالیتی نیزتعقیب شود . طبیعت به عنوان داد وستدی صمیمانه بین موجودات انسانی ومحیط بلافصل ان ها که ازنظرزیبایی شناختی نیز ارضا کننده است ، بخش بالقوه ای از وجود «معنادار» انسان است . هر یک از این روابط انسان وطبیعت را نمی توان ازطریق مفهوم کار درک کرد .                                                                                                                              6 ساختن وپرداختن نظریه ی استثمار درسرمایه داری معاصر ونیزدرسوسیالیسم معاصر، ظاهرأ مفاهیم غیر ناظر به واقع وازجنس مفاهیم هنجاری را پیشفرض می گیرد . اندک بودن توضیحات مارکس درباره ی آینده ی سوسیالیسم و این که در «مراحل بالاتر» چگونه چیزی خواهد بود ؟ موجب دشواری فراوان برای مارکسیسم شده است . بنای کانون «استثمار» برنقد سرمایه داری و بخصوص سلطه ی طبقاتی ، آن را پذیرای قرائت آرمانشهری کرده است . هرنظریه ای بیان کند : « پایان ایدئولوژی » درجامعه ی تجربی امکان پذیراست ؛ درصورت تبدیل به ایدئولوژی ، خود آسیب خواهد دید .                                                                                                                                        نظریه ی غیرناظربه واقع استثمار تشخیص می دهد : صرف نظرازانقلاب ها و اصلاحاتی که ممکن است رخ دهد ؛ همیشه مجالی برای پیشرفت های آتی وجود دارد .

                          (2) زمینه ی سیاسی جامعه شناسی ماکس وبر 

زمینه ی نوشته های ویر، اهمیت خاص وی به « عقب ماندگی توسعه ی آلمان » آست . نه پاسخی به سرمایه داری متاخر . گذار آلمان به سرمایه داری صنعتی ، درچارچوب فرآیند متمرکزسازی سیاسی امپریالیسم نظامی پروس به پیش رفت .

- سیادت سابق یونکرها را برمبنای اقتصادی نمی داند ؛ بلکه حوزه هایی ازسلطه ی سیاسی می شمارد با روابطی کاملأ تعریف شده وسنتی ( فرادست وفرودست ) .

- با افزایش قیمت زمین ، فئودال ها ( یونکرها ) از رعیت زارع پیشه ، سلب مالکیت می کردند . درعوض دستمزد می دادند . با ازبین رفتن اجتماع همسود ، زارعان تبدیل به پرولتر(کارگران متعهد به ارباب ) شدند . مهاجرت کارگران به غرب آلمان ، برای کاردرصنایع درحال توسعه آغازشد .

- درتبیین مهاجرت کارگران ، اندیشه ی ارجاع واقعیت به ملاحظات صرفأ اقتصادی را نفی می کند . نیروی بلافصل را کسب « آزادی » ازقید کارتعهد آمیز می داند . اهمیت آب ونان را « ثانوی » می شمارد .

- دراخلاق پروتستان ، سیراستدلال وبر، هم درنسبت با ساخت آلمان وهم درسطح کلی تراو را به موضعی درتعارض با مفاهیم تجسم یافته ی مارکسیسم رهنمون گشت .

 روش شناختی وبر

- روش شناختی وی طی سال های 5 - 1904 شکل گرفت . با دوگانگی واقعیت و ارزش که ازمبانی فلسفه ی ریکرت است ؛ پرورانده شد . با این موضع فکری ، نقدی روش شناختی هم ازایده آلیسم وهم مارکسیسم به عنوان طرح هایی سراسری که به تاریخ تحمیل می شود ، صورتبندی کرد .

- درسطح کنش سیاسی ، با سوسیال دموکراسی که بازنمودی ازترکیب داعیه های سیاسی - اخلاقی بود مخالفت کرد .

- درارزیابی خود ازویژگی های خاص سیاسی واقتصادی آلمان نیز ، به مخالفت های روش شناختی خود با مارکسیسم افزود .

- درارزیابی وبر: آیین لوترازجهت تقویت نفوذ دینی درتضمین کارعقلانی به صورت نوعی « تکلیف » نشان ازپیشرفت مهمی نسبت به کاتولیک دارد . درکل همانند آیین کاتولیک درخدمت نیروهای محافظه کاروعلیه سلطه ی فرهنگ عقل گرایانه ی شهری عمل کرده است .

- کالونیسم ، با تضمین « زهد گرایی این جهانی » به میانبر زدن ازسنت گرایی که ویژگی اقتصادی پیشین بود ؛ کمک کرد ، آلمان نخستین « انقلاب دینی » عصرمدرن را تجریه کرد .

 ازمضامین کلیدی نوشته های وبر، تاکید وی برتاثیرمستقل « امرسیاسی » درمقابل « امراقتصادی » است . با این دید ، لیبرالیسم آلمان را کهنه ومنسوخ می داند . حداقل سازی قدرت سیاسی دولت ازطریق گسترش کامل حقوق انتخاب سیاسی ، که ازمفروضات لیبرالیسم آلمان بود ؛ ازنظر وی با روند توسعه ی سیاسی آلمان سازش ناپذیراست .

- درخارج آلمان را درمحاصره دولتهای قدرتمند می دید و درداخل نیزوحدت ازطریق اعما ل قدرت نظامی پروس درمقابل سایرملل بزرگ اروپا به دست آمده است . بنابراین نمی توانست ، با تبدیل به جامعه ای بورژوا الگوهای سیاسی بریتانیا وآمریکا را تعقیب کند .

- « همیشه یونیفورم به تن و دستورآماده باش درکشوی میز» ارزیابی وبر ازاوضاع آلمان ، وی را به سوی مفهوم پردازی ازدولت وقدرت سیاسی درصورت بندی اقتصادی جامعه کشاند ؛ که درتقابل با دولت ملت مدرن متفکران معاصر وعمدتأ نهاد اخلاقی دورکیم بود .

- دولت مدرن وی « مجمعی قهری با مبنای ارضی است » . درون سرحدات خود ، اختیارمشروع استفاده از زور به طورانحصاری دارد .

- منش سیاسی « گروه » را حسب حق انحصاری برای دراختیارگرفتن زورتعریف کرد .

- درجامعه شناسی وبر، سازمان دولت قانونی عقلانی برای استنتاج نوعی پارادایم کلی پیشرفت تقسیم کاردرسرمایه داری مدرن به کارمی رود ، بیانگرمنش مستقل امر « سیاسی » درقیاس با امر« اقتصادی » است .

- پیدایش نظام طبقاتی مبتنی برسرمایه وکاردستمزدی ، محورساختارتمایزیابی تقسیم کاربرای مارکس است . یعنی تعمیم امراقتصادی برامرسیاسی . اما وبر، تخصصی شدن بورکراتیک وظایف (ویژگی دولت قانونی غقلانی ) را خصیصه ی سرمایه داری می داند. یعنی تعمیم امرسیاسی برامراقتصادی .

- خصیصه ی ذاتی سرمایه داری ، رابطه ی طبقاتی میان کاردستمزدی وسرمایه نیست ، بلکه جهت گیری عقلانی موتد است . جدایی کارگراز ابزارتولید نمونه ای ازکردارعقلانی است که درهمه ی حوزه های جامعه ی مدرن به پیش می رود .

سرمشق ترسیم ویر

- سه مولفه درجامعه شناسی وبر و درسنخ شناسی سلطه ی او ازنو ظاهرمی شود : سلطه ی سنتی ، قانونی و کاریزماتیک - « تیپ ایده آل سنتی » رابطه اش با « تیپ ایده آل قانونی » فعالیت اقتصادی است . به محدودیت سخت فعالیت سودآور و توسعه ی بازارگرایش دارد . مانع رشدعقلانی سرمایه داری است .                                                                    کاریزما به عنوان نوعی « تیپ ایده آل » سراپا درتضاد با روال روزمره است . ازطرف دیگر سلطه ی سنتی .قانونی هر دو ازگردانش روزانه هستند که یکی درپیوند با میراث انتقال یافته ازنسل گذشته است ودیگری بسته به اصول فراگیری است . رهبرکاریزماتیک تعهدات تازه را موعظه ، خلق یا مطالبه می کند .

جامعه شناسی سیاسی دورکیم 

شکاف بینی درآثارمتقدم ومتاخردورکیم به نوعی « عرف » - بسیارگمراه کننده - تبدیل شده است . پیوستگی سراسری میان آثارمتقدم ومتاخردورکیم تنها با توجه شایان به نظریه ی سیاسی اوعیان می گردد . با تصدیق این واقعیت امکان تصحیح تفسیررایج اما اشتباه ازمسئله ی جامعه شناختی اصلی مورد توجه دورکیم را درتمام آثارعمده ی وی فراهم می آورد : یعنی نظریه ی اقتداراخلاقی .

پیشینه ی وسیاسی تفکردورکیم

نوشته های دورکیم ، ریشه درسنت های فلسفه ی پوزیتیویستی فرانسه دارد که به کنت ، سن سیمون وقبل ازآن ها بازمی گردد .                                                                                                                                      پیشینه ی سیاسی واجتماعی تفکردورکیم دربردارنده ی عناصر مهمی است که میراث انقلاب 1789 (قرن هیجدهم فرانسه) و وقایع سال های 1 - 1870 تا حدی پیامد مستقیم آنها بود .                                                              - انقلاب بجای پی ریزی جامعه ای لیبرال وبورژوایی که درشعارهای ان بود ؛ شکاف های دائم درجامعه ی فرانسه را آشکارکرد .                                                                                                                              - درطول قرن نوزدهم عناصربه شدت محافظه کار، به خصوص ازکلیسا اجاره بگیران وکشاورزان ، نفوذ عمیق بر حکومت وجامعه بازیافتند .                                                                                                                                                 - توازن متزلزل بین لیبرال ها ومحفظه کاران بود .                                                                                      - مسئله ی شکل اقتدارمناسب برای دولت صنعتی مدرن مضمون هدایت کننده ی آثار دورکیم است .                               - سنت اقتصاد ملی درمتن وزمینه ی رویارویی دیرپای « فرد گرایی » که درآرمان های انقلاب تجلی می یافت وداعیه های اخلاق روحانی سالاری کاتولیک مطرح شد .                                                                                  - جمهوری سوم دربحبوحه ی بحران پا به عرصه گذاشت . همچنین متن تضاد اجتماعی درکمون پایس وسرکوب آن آشکار شد . ازدید دورکیم هم فراهم آورنده ی امکان وهم فراهم کننده ی ضرورت کامل شدن فرایند تغییراجتماعی وسیاسی بود .                                                                                                                                         نوشته های جامعه شناختی                                                                                                                 درصددکشف روابط متقابل پیچده میان سه مولفه ی « بی هنجاری » ،  « خود خواهی » و « فرد گرایی » بود . ( کتاب تقسیم کار)                                                                                                                                       - مهم ترین نتیجه ای که درتقسیم کار بدان رسید این بود که : لازمه ی انسجام ارگانیک ، فرد گرایی اخلاقی است .        [ خطاست : جامعه ی مبتنی براجتماع عقیدتی ( اسجام مکانیکی ) را با جامعه ی مبتنی برتعاون وهمکاری ( انسجام ارگانیکی ) فقط براساس این که اولی دارای منش اخلاقی ودومی صرفاً اقتصادی است ؛ مقایسه شود . ]

درماجرای دریفوس ، دورکیم درپاسخ به « برونتی Brunetiere  » - دفاعیه پردازکاتولیک ها- روشن ساخت : فرد گرایی نباید با « خود محوری فایده گرایانه ی اسپنسر واقتصاددانان » یکسان شمرده شود . فرد گرایی خاستگاه اجتماعی دارد .

ارزیابی انتقادی تفکر دورکیم

انتقاد سنتی دورکیم را مستحق چند انتقاد قطعی وآشکارمیکند :                                                          

          - با تاکید براهمیت انسجام یا اجاع درجامعه ، تضاد را نادیده گرفته ونتوانسته نظریه ای درباب نهادها به پروراند؛ زیرا به رابطه ی جامعه وفرد متمرکزشده است .                                                                               

                - ساخت های حد وسط را نادیده گرفته است .                                                                                               - علاقه ای به سیاست نداشته ، زیرامتوجه ماهیت آرمان های اخلاقی بوده است .                                                        - « اواهمیت نوآوری اجتماعی وتغییراجتماعی تصدیق نکرده چون دلمشغولی نظم اجتماعی وتعادل اجتماعی بوده است .» ( پارسونز، کوزر، زایتلین ودیگران )

ازنظر روحیه ی سیاسی وهم ازلحاظ روحیه ی اعتقادات جامعه شناختی ، دورکیم مخالف تفکرانقلابی بود . تکامل ، نه انقلاب ، چارچوب برداشت اورا ازتغییراجتماعی تشکیل می داد . به دفعات تاکید داشت : تغییرات مهم ومعنادارفقط از رهگذرانباشته شدن فرایندهای بلند مدت توسعه ی اجتماعی رخ می دهد. بنابراین :

- حل تضاد طبقاتی را همسان مارکسیسم ازطرق صرفاً اقتصادی نمی دانست . برتغییرات اساسی نظم اقتصادی ، تغییراتی که باید ایجاد شوند تانهادی شدن اخلاق فرد گرایی کامل شود تاکید داشت . از دید او : واقعیت نهفته درپس زمینه ی تضاد طبقاتی با رفع موانع به خود شکوفایی وبرابری فرصت ها ی قشرهای پایین می رسید .                                          برعکس موضع انتقاد ، نقطه ی شروع جامعه شناسی دورکیم برای تحلیل تضاد هایی است که ویژگی گسترش صنعت گرایی بودند .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     

- حتی جامعه شناسی را به عنوان « علم نهادها » تعریف کرده است . آشکارکرد : تغییر ژرف سازمان نهادی جوامع سنتی ، همآیند ضروری گذارازانسجام مکانیکی به انسجام ارگانیکی است .

- رابطه میان دولت وشرکت ها برای نظم اجتماعی مدرن جنبه ی کاملاً بنیادی دارد . براین اساس دورکیم به مصاف با مسئله ی قدرت سیاسی می رود .

- بدون گنجاندن نوآوری وتغییرات اجتماعی درطرح توسعه ی اجتماعی دورکیم ، فهم مضامین اصلی کاروی در« تقسیم کاراجتماعی » ونوشته های عمده ی او امکان پذیر نیست .

درارزیابی انتقادی گیدنز

- ابهام درپرداختن صریح وشفاف به رابطه ی میان تحلیل جامعه شناختی ومداخله ی سیاسی به نفع ایمن سازی تغییر اجتماعی عملی منعکس شده است . اگراین فکر را تا آخرین نتایج منطقی اش دنبال کنیم ، منتهی به نقش مستقیماً سیاسی جامعه شناسی خواهد شد .

- درپی پیشبرد مفهوم منش « خنثای » تحلیل جامعه شناختی به عنوان « علم طبیعی جامعه » نیز بود .

- به ربط ومناسبت معرفت « علمی » جامعه شناس ، همان طور که درتحلیل انتزاعی ترنقش « درمانی » جامعه شناختی                    درتشخیص « طبیعی » و « آسیب شناختی » درهر مرحله ازتکامل جامعه نشان می دهد وفادارنیست .

 - تنش آزار دهنده درنوشته های دورکیم ، چرخش ازتحلیل به آرزو ، بین نظریه وعمل درگرایشی دائمی متجلی است .

- غایت شناسی خام ، « شر» و« فساد سراسری » تقسیم کاربی هنجار، « رستگاری » شرکت ها را به دنبال می آورد .

- چارچوب اساسی تفکرخود را در« تقسیم کار» ، پیش ازپروراندن تحلیل منظمی ازدولت تنظیم کرده بود . با شرح بعدی از« استقلال » نسبی قدرت دولت فقط موجب تعدیل محدود نظریه ی تقسیم کارشد .

- نتوانست به نکته ی مهمی بپردازد : چه شرایطی موجب توسعه ی قدرت دولت می شود ؟ تعین کند دولت تا چه حد قادر است ؛ خود را ازجامعه جدا کند ؟ تاکید می کرد : همه ی شکل های دولت ، ضعیف یا قوی ، ریشه درجامعه ی مدنی دارد ؛ اما به تفصیل نتوانست ماهیت این پیوند ها را تحلیل کند .

- ابزاری برای پرداختن به تنش میان مشروعیت وقدرت به دست نمی دهد . قدرت سیاسی ، نتیجه ی اعتلای اخلاقی ی ازپیش استقراریافته ی دولت محسوب می شود . شالوده ی اخلاقی دولت هرچه استعلایی تریعنی « دینی » تر، قدرتش مطلق تراست . قدرت ( زور) غالباً ابزاری برای خلق ارزش هابه دست قشرهای حاکم است .

- دولت ، « اندام تفکراجتماعی » و« خود » وجدان جمعی تعریف کرده واساساً دولت عامل اجرایی است ، رد شده است .

- برداشت ازدموکراسی دورکیم با همین مفهوم سازی ازدولت پیوند دارد ، واشتراک درقدرت ، نزد اوچندان اهمیتی ندارد . آنچه امروزموسوم به نظریه ی نخبه گرایی دموکراتیک است ؛ نزد اومردود است .

- دورکیم برخلاف وبرمتعلق به آن سنت های تفکر اجتماعی قرن نوزدهم است که دولت را تابع جامعه می دانند .

برخی جهات فکری دورکیم

تقسیم کاراجباری ، رابطه ی استثماری سرمایه وکاردستمزدی ، باید محوشود . این هدف به وسیله ی ازمیان رفتن توارث مالکیت محقق می شود .

پیوندی درونی بین کاراجباری و بهبود یافتن تقسیم کار « بی هنجار وجود دارد » .

اخلاق انسجام ارگانیک مستلزم تغییرات عمده ای دراقتصاد است که نظامی خلق کند که درآن ، افراد به صورت آزادانه یا « خود جوش » درنظام تقسم کار نظم وترتیب می یابند ، به قسمی که که هیچ مانعی ازهیچ نوع ، افراد را از دست یافتن به جایگاهی درچارچوب اجتماعی که با استعدادهای آنها سازگاراست بازنمی دارد. ( نظریه ی تکوین آتی )

توصیف دقیق ازدیدگاه دورکیم : سر و کاراو « نه » با نفی جمهوری بورژوایی بلکه با تکمیل آن وگسترش حقوق بشرازحوزه ی سیاسی به حوزه های اقتصادی و اجتماعی بود .

صفحه ی 104 الی 142

جامعه شناسی دور کیم در تلاش براي تفسیر مجدد داعیه هاي لیبرالیسم سیاسی در مواجه با چالشی

دوگانه اند :چالشی برخاسته از محافظه کاري ضد عقل گرا از یک سو و سوسیالیسم از سوي دیگر.

آنچه که ژورس درباره ی دورکیم گفته توصیف دقیقی از دیدگاه وي است: سر و کار دورکیم نه با نفی جمهوري بورژوایی بلکه با تکمیل آن و گسترش حقوق بشر از حوزه سیاسی به حوزه هاي اقتصادي و اجتماعی بود.

4 )مارکس؛ وبر و سرمایه داري

وبر و مارکس : مسئله تحلیلی

نقد وبر از مارکس نقد پیچیده اي نیست و صرفا تحلیلی انتزاعی از "منطق" نظریه هاي مارکس نبود؛ بلکه تجسمی از خمیر مایه ي مطالعات وبر درباره ي تاریخ و جامعه بود.

براي ارزیابی تفاوت هاي میان مارکس و وبر باید بر اساس ارزیابی دقیق خصوصیات دیدگاههاي مارکس عمل کرد و به منظور روشن ساختن خمیر مایه ي موضع نظري مارکس لازم است به اختصار به برخی از نوشته هاي مارکس بپردازیم.

مارکس به همراه سایر هگلی هاي جوان سیر فکري خود را از نقد دین اغاز کرد که از رادیکالیزه کردن هگل مشتق می شد و عمدتا بر پایه ي تفکر داوید اشتراوس و فویر باخ بود. فلسفه فویر باخ بر اساس عکس مقدمه اصلی دستگاه هگل بنا می شد فویر باخ ماده گرایی خاص خود را جایگزین ایده آلیسم هگل کرد.

به قول مارکس: نقص اصلی همه ي ماده گرایان پیشین از جمله ماده گرایی فویر باخ این است که در این نظریات عین؛فعلیت و حسیت فقط به شکل مفعول ادراك می شود ام نه به عنوان عمل و فعالیت حسی بشري یعنی نه به صورت فاعلی.

آن جا که مارکس رابطه بین ایدئولوژي و زیر بناي مادي را تعمیم می داد بر این نکته تصریح می کرد که نظام طبقاتی

حلقه ي واسط اصلی بین این دو(ایدئولوژي و زیر بناي مادي) است. ساخت طبقاتی جامعه اثري تعیین کننده بر ایده هایی دارد که در جامعه رواج می یابد. به همین اعتبار است که مارکس این قضیه را مطرح می کند که : ایده هاي حاکم در هر عصر همانا ایده هاي طبقه حاکم است.

یکی از شباهت هایی که می توان بین مارکس و وبر در تاثیر عقاید دینی بر سرمایه داري یافت این است که مارکس یکی از عوامل مهم در پیشگیري از پیدایش سرمایه داري در روم را فشار ایدئولوژیک شدیدي علیه انباشتن سرمایه به عنوان هدفی فی نفسه بود که وبر هم این خصوصیت را براي دین کاتولیک بیان می کند که اندوختن ثروت را نهی می کرد.

شباهت دیگر وبر با مارکس این است که : همان گونه که وبر عقیده داشت آیین کاتولیک طرفداران خود را به دوري جستن از امیال شخصی و منفعت فردي و سرمایه گذاري مجدد تشویق می کرد مارکس نیز معتقد است سرمایه داري پارسامنش است چون اعمال سرمایه داران بر پایه ي دست شستن از امیال شخصی و استمرار سرمایه گذاري مجدد منافع اقتصادي است .

به طور کلی رابطه ي وبر با مارکس و تفکر مارکسیستی را نمی توان تنها از جهت تایید یا تکذیب ارزیابی کرد مطالعات تاریخی وبر هم برخی تفسیر هاي خام مارکسیستی درباره ي تحول تاریخی باطل می سازد و هم در عین حال تا اندازه اي از مارکس دربرابر شاگردان پرمدعاي او پشتیبانی می کند .

1 )نظریه اجتماعی و مسئله کنش

عناصر نظریه ساخت یابی

براي بیان مفاهیم اصلی نظریه ساخت یابی بهتر است ابتدا با نظریات کارکرد گرایی و ساختارگرایی و نظریه هرمونتیک و شکل هاي گوناگون جامعه شناسی تفسیري آشنا شویم و تفاوت ها و شباهت هاي انان را از نظر بگذرانیم.

مکاتب کارکردگرایی و ساختار گرایی هر دو بیانگر گرایش هاي طبیعت گرایانه و به عبارتی هر دو عینیت گرا هستند.

تفکر کارکردگرایانه بعد از کنت به زیست شناسی به منزله دانشی که نزدیک ترین و تطبیق پذیر ترین مدل براي علوم اجتماعی را دراد نظر داشته است.

اما تفکر هرمونیتیکی شکاف میان ذهن و عین را شناسانده و ذهنیت را کانون بتیادین تجربه ي فرهنگ و تاریخ می داند و بدین لحاظ ذهنیت را شالوده اساسی علوم اجتماعی یا انسانی می داند.

یکی از کارهاي مهمی که من (گیدنز) در نظریه ساخت یابی در نظر دارم انجام دهم پایان دادن به دیدگاه ها و نگرش هاي دوگانه عینی گرا و ذهنی گراي رایج در علوم اجتماعی است. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی علوم اجتماعی نه تجربه ي فرد کنشگر و نه وجود شکلی از کلیت اجتماعی است بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است.

هم چنین هستس شناختی زمان و مکان به مثابه عنصر سازنده اعمال اجتماعی براي مفهوم ساخت یابی بسیار اساسی است چرا که ساخت یابی از زمانمندي آغاز می شود و بنابر این از جهتی تاریخ نقطه شروع آن است.

مفهوم نظارت تأملی بر فعالیت یکی از ویژگی هاي دیرپاي روزمره کنش است که نه فقط کردار فردي بلکه کردار هاي دیگران را نیز در بر می گیرد. یعنی کنشگران نه تنها جریان فعالیت خود را فعالانه تحت نظارت قرار می دهند و از دیگران نیز انتظار دارند همین کار را انجام دهند؛ بلکه بر جنبه هاي اجتماعی و فیزیکی زمینه هایی که در آنها حرکت می کنند نیز به صورت روالمند نظارت دارند.

زندگی روزمره همچون جریانی از کنش نیت مند رخ می دهد اما کنش ها پیامد هاي ناخواسته نیز دارند . پیامد هاي ناخواسته ممکن است به صورت منظم بازخورد هایی داشته باشند و شرایط ناشناخته اي براي کنش هاي بعدی پدید آورند.

مفهوم عاملیت به معناي نیات و مقاصدي نیست که افراد در انجام دادن کارها دارند؛ بلکه در درجه اول به معناي توانایی آنها براي انجام دادن این اعمال است. همچنین به رویدادهایی مربوط می شود که فرد مسبب آنهاست؛ به این معنا که فرد می توانست در هر مرحله اي به گونه اي دیگر عمل کند و هر چه رخ داده است در صورت عدم مداخله فرد ممکن نبوده است براي مثال من مسئول خیلی چیزها هستم که قصد انجام دادن آن ها را ندارم و شاید نمی خواستم چنین کنم اما با این حال چنین کرده ام.

مفهوم نیتمندي عبارتست از عامل مشخص کننده ي عملی که فاعل آن می داند ؛ یا نعتقد است که نتیجه خاصی خواهد داشت و چنین دانشی مورد استفاده مسبب عمل قرار می گیرد تا به این نتیجه دست یابد.

در پایان باید گفت که پیامد هاي غیر عمدي معمولا همچون محصول فرعی رفتار با قاعده اي اوزیع می شود که از جانب شرکت کنندگان در این رفتار به صورت تاملی تداوم می یابد.

صفحه ی 143 الی 188

تولید و بازتولید زندگی اجتماعی:

تولید یا بنا ساختن جامعه توسط اعضای جامعه تحت شرایطی انجام میگیرد که: نه عمدی است و نه کاملاُ از جانب آنها درک میشود.

 کلید فهم نظم اجتماعی نه درونی شدن ارزشها، بلکه تغیر روابط میان تولید و بازتولید زندگی اجتماعی به دست کنشگران سازنده آنهاست. اما هر بازتولیدی ضرورتاَ تولید نیز هست و بذر تولید در هر عملی است که در بازتولید هر شکل نظم یافتۀ زندگی اجتماعی مشارکت میکند.

  فرایند بازتولید از بازتولید شرایط مادی واوضاع وجود بشر آغاز میشود و به همان نیز بستگی دارد: یعنی بازافریدن نوع بشر و دگرگون ساختن طبیعت. وجه ممیزۀ انسان از حیوان توان او در برنامه ریزی ، تأمل در محیط خود و بدین وسیله نظارت بر جایگاه خویش در آنهاست.این فقط به وسیله زبان ممکن میشودکه پیش از هر چیز میانجی فعالیتهای عملی انسانی است.

  شرایط اصلی مرتبط با بازتولید ساختهای کنش متقابل از این قرارند: شکل گیری مهارتهای کنشگران اجتماعی،عقلانی شدن این مهارتها به مثابه صور عاملیت؛ ویژگیهای ضمنی محیطهای کنش متقابل که کاربست چنین توانایی هایی را که میتوان آنها را برحسب عناصر " انگیزش " تحلیل کرد،ممکن و تقویت میکنند که گیدنز آنرا را " دوسویگی ساخت" مینامد. بسط این استدلال با ارجاع به زبان صورت میگیرد؛ چونکه زبان خود به عنوان یک شکل اجتماعی برخی از جنبه ها - و فقط برخی زندگی اجتماعی را به عنوان یک کل را تجسم میبخشد.

   زبان را میتوان از سه جنبه تولید و بازتولید زبان بررسی کرد که هر یک از آنها ویژگی تولید و بازتولید و بازتولید  کلی جامعه نیز هستند:1. زبان را کنشگران می آموزند و تکلم میکنند. به کار بستن زبان به مثابۀ رسانه ارتباطی بین کنشگران ، ساختی را شکل میدهد که از برخی جهات از طریق گفتار نوعی " اجتماع زبانی " بنا میشود.

2. زبان از جهت تولید آن به عنوان مجموعه ای از کنشهای گفتاری به دست گوینده منفرد: الف- نوعی مهارت است که همه اشخاص که زبان میدانند، واجد آن هستند. ب- به عنوان هنر خلق فاعل کنشگر،برای معنی دادن" به کار میرود.ج- چیزی است که گوینده انجام میدهد اما نه با شناخت کامل چگونگی انجام گرفتن آن.زبان از ان جهت که رسانه ارتباطی در کنش متقابل است،مستلزم استفاده از " شاکله های تفسیری " است تا نه تنها گفته های دیگران، بلکه منظور آنها نیز فهمیده شود. زبان به عنوان نوعی ساخت.تحت تملک هیچ گوینده خاصی نیستف بلکه فقط به عنوان ویژگی اجتماع گویندگان میتوان از ا مفهوم پردازی کرد. میتوان زبان را مجموعه قواعد انتزاعی دانست که به صورت خودکار به کار نمی روند، بلکه گویندگانی که عضو این اجتماع زبانی اند، آنرا به گونه ای خلاق به کار میبرند.

  در کل: زندگی اجتماعی را میتوان به مثابۀ مجموعه ای از اعمال بازتولید شده بررسی کرد. طبق رهیافت سه لایه ای بالا میتوان اعمال اجتماعی را نخست: از نظر بنا کردن آنها به عنوان مجموعه ای از اعمال مطالعه کرد. دوم: به عنوان بنا ساختن کنش متقابل از جمله تبادل معنا و سوم: به عنوان بنا ساختن ساختهایی که مختص به جماعات یا اجتماعات است.

تولید ارتباطات معنادار:

 3 عنصر بنیادی تولید کنش متقابل: 1- معناداری 2- نظم اخلاقی 3- روابط قدرت

 اگر چه این سه مورد به صورت تحلیلی میتوان آنها را از هم جدا کرد، اما اما در زندگی اجتماعی با استحکام در هم تنیده اند.

   تولید کنش متقابل به مثابه پدیده ای معنادار در وهله اول بر دوگانگی " درک " مقاصد ارتباطی مبتنی است که در آن زبان اساسی ترین رسانه است. کنش متقابل به مثابه محصول مهارتهای خلاق کنشگران میباشد که البته در این کنش " معنادار بودن کنش متقابل " باید مورد توافق باشد. کنش متقابل دارای وضعیت زمانی و مکانی است.پیش بینی پاسخ های دیگران واسطه فعالیت کنشگر در هر لحظه از زمان است و آنچه ماقبل آن رخ داده، به عنوان تجربه های بعدی مور تجدید نظر قرار میگیرد. لذا وابستگی به زمینه با هر تعبیر و تفسیری ، جزء لاینفک تولید معنا در کنش متقابل است، و معنی آنها وابسته به زمینه خاصی است که در آن قرار دارد.

   گیدنز استدلال میکند که بلندتر شدن جملات توصیفی لزوماَ موجب رفع ابهام و عدم قطعیت آنها نمیشود،بلکه ممکن است به دلیل آنکه دامنۀ چیزهایی را که باید " دانسته " شود تا تبادل معناها برقرار گردد گسترش می یابد، باعث عدم قطعیت و ابهام بیشتری شود.  

کنشهای متقابل را در واقع در پرتو پس زمینه ها عمدتاَ تلویحی معرفت دو سویه، مقوله بندی و تفسیر میشوند. منظور از معرفت دو سویه به طور عام ، معرفت بدیهی انگاشته شده ای است که کنشگران فر ض میکنند دیگران( اعضای ذی صلاح جامعه ) از آن برخوردارند و همچنین برای ابقای ارتباط در کنش متقابل مورد استفاده قرار میگیرند و این نوع معرفت خصلت " شکل دهندگی " دارد.حتی سرسری ترین ارتباط های کلامی نیزذخیرۀ پراکنده ای از معرفت را برای فهم مقاصد ارتباطی پیش فرض میگیرند و به کار میبرند. معرفت دو سویه به عنوان شاکله های " گونه بندی " تفسیری به کار گرفته می شوند که از طریق آن زمینه های ارتباط در کنش متقابل آفریده و حفظ میشوند. این شاکله های تفسیری را میتوان به لحاظ تحلیلی رشته ای از قواعد زاینده برای درک نیروی انگیزشی اظهارات تلقی کرد.

معرفت دو سویه " معرفت زمینه ای " است ، به این معنا که بدیهی گرفته میشود و عمدتاَ بیان نشده می ماند.از سوی دیگر بخشی از زمینه هم نیست؛ به این معنی که این معرفت در جریان کنش متقابل پیوسته توسط اعضا به فعلیت در می آید، نمایش داده می شود و جرح و تعدیل میشود.

نظم های اخلاقی کنش متقابل:

گیدنز معتقد است که همۀ هنجارها هم محدود کننده و هم توانایی بخش هستند.همچنین بین دو واژه هنجارها و قواعد تمایز قائل میشود.به نظر وی قواعد هنجاری یا اخلاقی زیرمقوله ای از مفهوم فراگیرتر قاعده است که آنرا با مفهوم ساخت مرتبط میسازد.تشکیل کنش متقابل به عنوان نظم اخلاقی  را میتوان به مثابۀ فعلیت یافتن حقوق و به اجرا گذاشتن تعهدات درک کرد و بین این دو تقارنی منطقی است.در تولید کنش متقابل همه عناصر هنجاری را باید مجموعه داعیه هایی در نظر گرفت که تحقق آنها بسته به فعلیت یافتن موفقیت آمیز اجبارها به وساطت واکنشهای شرکت کنندگان دیگر است.( مثلاَ آنچه برای یک شرکت کننده حق محسوب میشود برای طرف مقابل  اجباری در جهت نشان دادن واکنش شایسته ایجاد میکند)

 بنابراین مجازات های هنجاری اساساَ متفاوت با مجازات های مربوط به تخلف از دستورالعملهای فنی یا فایده گرایانه است.که به قول " فون رایت " شامل گزاره های آمرانه میشوند. هنجارها ممکن است به صورت فایده گرایانه مورد استفاده کنشگران قرار بگیرد، و اگر این داعیه های هنجاری به عنوان قید و اجبار محسوب شوند، نه به دلیل آنکه کنشگر آنرا به عنوان تعهدی اخلاقی پذیرفته ، بلکه چون مجازاتهای را که در صورت تخلف شامل حال او میشود پیش بینی میکند و میخواهد از آن پرهیز کند. لذا این اشتباهی ابتدایی است اگر تصور شود اجرای تکلیفی اخلاقی ضرورتاَ به معنای تعهد اخلاقی نسبت به آن است.

تقسیم بندی مجازات: در سطح انتزاعی میتوان بر این اساس طبقه بندی کرد که آیا منابع به کار رفته برای ایجاد مجازات، درونی است؛ یعنی شامل عناصری از شخصیت کنشگر است و یا بیرونی است؛ یعنی خصوصیات متن و زمینه کنش را به کار میگیرد.و یا تقسیم انها بر اساس منابع در اختیار عامل .

مجری مجازات تقسیم به دو قسمت: منفی و مثبت

  فعلیت یافتن مجازات: 1- مجازات درونی با تعهد اخلاقی مثبت کنشپر و یا منفی با توسل به نپرانی، ترسف احساس گناه.....2- بیرونی با توسل به وعدۀ پاداش (مثبت ) و یا تهدید به کاربردد زور ( منفی )

  هیچ مجازات بیرونی ممکن نیست مؤثر باشد مگر اینکه با ضمانتی " درونی " همراه شود.پاداش در صورتی پاداش است که با خواسته های شخص انطباق داشته باشد.هماهنگی اخلاقی کنش متقابل به صورت نامتقارن همبسته است با تولید آن به مثابه امری معنادارو تجلی روابط قدرت نهفته در آن. این مسأله دو جنبه دارد که رابطه هماهنگی با هم دارند. الف-امکان تصادم جهان بینی های مختلف یا در سطحی خردتر: تصادم تعریف ها دربارۀ چیستی. ب- امکان تصادم میان برداشتهای ناهموار هنجارهای مشترک.

 روابط قدرت در کنش متقابل:

به نظر گیدنز مفهوم کنش به صورت منطقی به مفهوم قدرت متصل است.در واقع کنش ذاتاَ مستلزم کاربرد ابزارهایی برای دستیابی به نتایج مورد نظر است که از طریق مداخله مستقیم کنشگر در جریان رویدادها یا خودداری او از اقدام به عمل انجام میپذیرد.؛ قدرت بازنمود توانایی عامل در کاربست منابع برای ساختن همان ابزارهاست.در این معنای کلی، قدرت به توانایی دگرگون سازندگی کنش بشری اطلاق میشود.قدرت در این معنا عبارتست از توان کنشگران برای مداخله در مجموعه ای از رویدادها و تغییر روند آنها. بدین ترتیب " توانستن " است که واسطه میان مقاصد و تحقق بالفعل نتایج مورد نظرمیشود. قدرت در معنای محدودتر خاصیت کنش متقابل است  و میتوان آنرا به عنوان توانایی تأمین نتایجی تعریف کرد که تحقق آنها بستگی به " عاملیت " دیگران دارد.به همین معناست که انسانها بر دیگران قدرت و سلطه دارند.حال توجه به چند نکته ضروری است:

الف-  قدرت در هر دو معنی کلی و محدود به توانایی اطلاق میشود هم از جهت استفاده از آن و از جهت نگه داشتن آن برای مقاصد بعدی   

ب- رابطه بین قدررت و تضاد رابطه ای اتفاقی است : و مفهوم قدرت دال بر وجود تضاد نیست.

ج- این مفهوم نفع است و نه قدرت که مستقیماَ به تضاد و انسجام مربوط میشود.و دلیل با هم بودن قدرت و تضاد کنار هم به این دلیل است که چون قدرت با تعقیب منافع ارتباط دارد و منافع انسانها ممکن است یکسان نباشند.لذا قدرت ویژگی همه همه صور کنش متقابل انسانی است، اما تقسیم منافع این طور نیست.

د- لزوم مقاومت در برابر پیوند دادن منافع به حالت طبیعی: عامل تعیین کنندۀ جهت جریان کنش متقابل با توجه به قدرت بر حسب منابع و تسهیلات شرکت کنندگان که به عنوان عناصری از تولید کنش متقابل به کار میبرند،و این منابع و تسهیلات مذکور میتواند شامل مهارتهایی باشد که کنش متقابل به وسیلۀ آنها به صورت امری " معنادار " بنا می گردد و همچنین سایر منابعی که میتواند با کاربرد آنها بر قسمتی از کردار دیگران نفوذ یا کنترل داشته باشد.( از جمله برخورداری از اقتدار و تهدید یا کاربرد زور)

  آفرینش چارچوبهای معنایی به وساطت فعالیت های واقعی رخ میدهد و همچنین بر اساس تفاوت در قدرت که کنشگران میتوانند از تمام آن استفاده کنند.ساختن و پرداختن تأملی چارچوب های معنایی به لحاظ برخورداری از قدرت ، خصلتأ نامتوازن است: خواه این امر نتیجه مهارت های زبانی یا گویشی برتر یک شخص در گفتگو با دیگران باشد، یا تملک انواع مناسب در دانش فنی یا کاربست اقتدار یا زور.

   آنچه به عنوان واقعیت اجتماعی پذیرفته می شود، نه تنها در متداول ترین سطح کنش روزانه، بلکه در سطح فرهنگ و ایدئولوژی جهانی نیز، رابطه ای بلافاصل با توزیع قدرت دارد.

  مفهوم ساخت: زمان، ساخت، نظام

مشاهدۀ مفهوم ساخت در  دو مجموعه :

 الف- کارکرد گرایان: ساخت در پیوند با کارکرد است، مطالعۀ ساخت شبیه آناتومی موجود زنده، مطالعۀ کارکرد ساخت شبیه مطالعه فیزیولوژی موجود زنده است و مطالعۀ ساخت با صبغۀ زیست شناختی

ب- ساختگرایی

 در کارکرد گرایان جدید ساخت به معنی الگوی روابط اجتماعی و کارکرد به نعنی چگونگی عملکرد این الگوها به صورت نظام است.ساخت واژه ای توصیفی است و کار تبیین بر عهده کارکرد است.

 در ساختار گرایی ساخت نقشی تبیینی بر عهده دارد. زیرا به مفهوم دگرگونی و تغییر شکل مربوط است و تحلیل ساختاری در صدد رخنه به زیر لایۀ ظواهر سطحی است.تمایز میان ساخت و کارکرد جای خود را به تمایز میان " رمز و پیام " میدهد.

  دو وجه مشترک ساختگرایی و کارکرد گرایی 1- پایبندی آغازین آنها به تمایز میان همزمانی و درزمانی ، ایستایی و پویایی 2- توجه به دو جنبۀ آنها نه فقط به ساختها ، بلکه به نظامها.

 در تفکر ساختگرایانه تلاش برای فایق آمدن بر تمایز همزمانی در زمانی منجر به تأکید بر ساخت یابی یا به قول دریدا، ساخت یابی ساخت شده است.

   تفاوت میان ساخت و نظام:

دوسوسور: کاربرد واژه نظام به جای ساخت و منظور وی از نظام مجموعه وابستگی ها ی میان  عناصر زبانی بود.معرفی واژه ساخت  توسط " یلمسلئو و گروه پراگ " منجر به جایگزینی ساخت به جای نظام شد.

   بررسی تاریخچۀ ساختارگرایی نشان میدهد که یکی از دو واژه زاید است و غالباَ هم پوشانی دارند و نظام اغلب به عنوان ویژگی معرف ساخت به کار میرود.

 در کارکرد گرایی ساخت اشاره به الگوهای روابط اجتماعی دارد ولی نظام را در اشاره به " کارکرد " واقعی چنین روابطی به کار میبرند.

مفهوم ساخت یابی گیدنز به تمایزهای میان ساخت و نظام بستگی دارد.واژۀ ساختخ اجتماعی باید دربرگیرندۀ دو عنصر باشد که به روشنی از هم تمییز داده نمی شوند:

1.الگوبندی کنش متقابل که نشان دهندۀ روابط میان کنشگران یا گروههاست.

2.استمرار کنش متقابل در زمان

  کاربرد واژۀ ساخت از گیدنز به مفهوم ساخت از استروس نزدیکتر است تا به کاربر آن در کارکرد گرایی.

  به نظر گیدنز 5 محدودیت وجود دارد که از سودمندی مفهوم ساخت نزد استروس می کاهند:1- به نظر استروس ساخت ربطی به واقعیت اجتماعی ندارد بلکه مدلی است که مشاهده گرآنرا میسازد: اما ساخت دارای وجود مجازی یا لحظاتی است.2- ساخت گرایی وی فاقد مفهوم ساخت- همچون ساخت یابی است و آنرا پدیدۀ ناخودآگاه و بیرونی میداند. در حالیکه من علاوه بر توجه به عملکردهای ذهنی ناخودآگاه، برای اگاهی عملی و گفتمانی در بازتولید کرد و کارهای اجتماعی جایگاه مرکزی قائل هستم.3- رهیافت استروس خالی از ابهام نیست؛ چراکه ساخت را به مثابه روابط میان مجموعه عناصر یا تقابلی های استنباط شده و به عنوان قواعد تغییر و تبدیل که در این مجموعه ها بدیل هایی ایجاد میکند، در نظر میگیرد اما برای گیدنز ساخت نه به عنوان چیزی که اصلی ترین معنای آن شکلی از مجموعه هاست، بلکه به معنای " قواعد ومنابع " است که در بازتولید اجتماعی مقید به چارچوب زمانی است.لذا واژه ساخت به عنوان واژۀ ناظر به جنس تلقی میشود؛ اما ساختهارا میتوان مجموعه ای از خواص قواعد-منابع دانست.4- مفهوم ساخت استراوس دارای نقص هایی از جهت فاصله گذاری معناشناختی با عمل برخوردار است.استدلال گیدنز این است که چیزی به اسم قواعد تبدیل وجود ندارد، همۀ قواعد اجتماعی تبدیلی هستند؛ به این معنا که ساخت در شباهت تجربی موضوعات و امور اجتماعی عیان نمی شود.5- اگر ساخت فقط در مصادیق آن وجود دارد( در زمان و مکان ) باید شامل ارجاع به پدیده هایی مانند قدرت باشند.در واقع سلطه و قدرت پیش شرط مفهوم عاملیت و پدوندهای عاملیتساخت است.

   کاربرد ساخت در اشاره به « خواص ساختاری » یا خواص ساخت دهنده ( خواصی که فراهم کنندۀ قدود زمان و مکان در نظام های اجتماعی است) به نظر گیدنز این خواص را میتوان به عنوان قواعد و منابع که به صورت بازگشتی یا با بازآیند در بازتولید نظامهای اجتماعی مستترند، درک کرد.

  تحلیل ساختاری در علوم اجتماعی شامل بررسی ساخت یابی نظام های اجتماعی است.نظام های اجتماعی که در زمان و مکان، از طریق استمرار بازتولید اجتماعی الگو می یابند، لذا نظام اجتماعی کلیتی ساخت یافته است. ساختها در زمان و مکان وجود نرارند، مگر در لحظات ابتنای نظام های اجتماعی.

  ژرف لایه ترین اعمال تشکیل دهندۀ نظام های اجتماعی نهادها هستند.درک این نکته مهم است که وقتی از ساخت به منزلۀ قواعد و منابع سخن میگوییم، مقصود این نیست که میتوانیم قواعد یا منابع را به عنوان انباشته هایی از توانایی ها و دستورالعملهای مجزا مطالعه کنیم.قواعد را میتوان در متن تحول تاریخی کلیت های اجتماعی، به عنوان چیزی که به صورت بازگشتی در اعمال مستتر است، درک کرد. این نکته به دو معنا حائز اهمیت است: 1. هیچ رابطه منفردی بین یک فعالیت و یک قاعده وجود ندارد و فعالیتها در بستر مجموعه ای همپوشان و پیوسته ای از قواعد انجام میگیرند و به واسطۀ شرکت در بنا ساختن نظام اجتماعی در جریان زمان انسجام می یابند. 2. قواعد را نمی توان بر حسب محتوای خود آنها همچون دستورها یا ممنوعیتها به طور کامل توصیف یا تحلیل کرد، به این دلیل که غیر از وضعیت هایی که در آنها واژۀ مناسبی وجود دارد، قواعد و فعالیت ها فقط در پیوند با یکدیگر وجود دارند.

قواعد و منابع:

  گیدنز پیوند های میان سه مفهوم ساخت، نظام و ساخت یابی را اینگونه بیان میکند:

 نظام: روابط بازتولید شده میان کنشگران یا جماعات که به عنوان کرد و کارهای متداول اجتماعی سازمان یافته اند.

نظام های اجتماعی: نظام های کنش متقابل اجتماعی اند.

ساخت: قواعد و منابع که به عنوان خواص نظام های احتماعی سازمان یافته اند.

  نظام ها دارای ساخت هایی هستند و خواص ساختاری دارند و خودشان ساخت نیستند. ساختها ضرورتاَ خواص نظام ها یا جماعاتند و مشخۀ آنها فقدان فاعل است.

  ساخت یابی : شرایط حاکم بر استمرار یا تغییر شکل ساختها و بنابراین بازتولید نظام ها.

  بررسی مفهوم قواعد و منابع: 1. قواعد هم جنبۀ تشکیل دهنده دارند و هم تنظیم کننده( نمیتوان آنها را از هم جداکر) . مثال نوع اول: صداقت، مالکیت و مثال نوع دوم: دال بر مجازات است.

2. بایستی نسبت به استفاده از قواعد بازی ها و ویژگی قواعد اجتماعی محتاط باشیم. قواع موجد یا میانجی تولید فعالیتها هستند.بنابراین قاعده تعمیم آنچه مردم انجام میدهند ، یعنی تعمیم اعمال نیست.متداول ،

3.عملکرد های آگاهی عملی دربرگیرندۀ قواعد و تفسیر « روش شناختی » قواعد در استمرار اعمال است.

  مفهوم قدرت نیز همچون " قاعده " توصیف وضعیتی واقع نیست، بلکه نوعی توان است.در میان تفسیرهای مختلف از قدرت در نظریه اجتماعی و سیاسی ، دودیدگاه عمده وجود دارد:

1.قدرت را میتوان به عنوان کنشگر در تحقق ارادۀ خویش به بهترین نحو مفهوم پردازی کرد، حتی اگر ارادۀ کسانی که ممکن است در برابراو مقاوت کنند زیر پا گذاشته شود.( شبیه تعریف وبر است)

2. قدرت را باید به مثابۀ خاصیت جمع در نظر گرفت  : مثل دریافت پارسونز از قدرت

 اما هیچ کدام از این دو شیوۀ مفهوم پردازی به تنهایی درست نیست و باید این دو دیدگاه را به عنوان ویژگیهای دوسویگی ساخت به هم پیوند دهیم. منابع به منزلۀ شالوده ها یا حاملهای قدرت هستند مه ساخت های سلطه را تشکیل می دهند و مورد استفادۀ طرفین کنش متقابل قرار میگیرند و از رهگذر دوسویگی ساخت، بازتولید میشوند. قدرت به وسیلۀ شکل های معینی از سلطه ایجاد میشوند، به همان طریقی که قواعد در اعمال اجتماعی مستترند و در واقع به عنوان یک رکن سازندۀ همان اعمال.

نظریۀ ساخت یابی:

این مفهوم در بر دارندۀ مفهوم دو سویگی ساخت است که به طبیعت اساساَ بازگشتی زندگی اجتماعی مرتبط است و بیانگر وابستگی دو جانبۀ ساخت و عاملیت است. منظور من از دوسویگی ساخت این است : خواص ساختاری نظام های اجتماعی هم وسیله و هم نتیجۀ اعمالی است که نظام های مذک.ر را تشکیل میدهند. نظریۀ ساخت یابی نافی هر گونه تمایزی میان همزمانی و درزمانی و یا ایستایی و پویایی است.همچنین نافی یکسان دانستن ساخت با محدودیت  و منابع است.ساخت هم توانبخش است هم بازدارنده. طبق این دیدگاه ویژگی های ساختاری مشابهی به فاعل شناسایی ( کنشگر) و موضوع شناسایی ( جامعه ) تعلق دارد.ساخت به طور همزمان به " شخصیت " و " جامعه " شکل میدهد ، اما در هیچ موردی این شکل دادن به دلیل اهمیت پیامدهای غیر عمدی کنش وهمچنین به دلیل شرایط ناساختۀ کنش  تام و تمام نیست.بنابراین ساخت را نه به عنوان مانع کنش، بلکه باید به عنوان چیزی که در ایجاد کنش نقش اساسی دارد، مفهوم پردازی کرد.

  بر اساس مفهوم دوسویگی ساخت: کنشگران در تولید کنش متقابل به قواعد و منابع متوسل مشوند.اما بدین ترتیب همان قواعد و منابع از رهگذر همین کنش متقابل مدداش پی ریزی میشوند. بنابراین ساخت حالتی است که در ان رابطۀ میان جزء و کل در بازتولید اجتماعی متجلی میشود. کنشگران هستند که نهادها را تولید و بازتولید میکنند و نهادها در " پس " کنشگران اجتماعی عمل نمیکنند.

 هر کنشگر دارای معرفتی گسترده اما ژرف و دقیق از جامعه ای است که خود عضوی از آن است.اما اولاَ: معرفت باید هم بر حسب آگاهی عملی و هم برحسب آگاهی گفتمانی فهمیده شود. و ثانیاَ در هر جامعه هر فرد کنشگر فقط در میان دیگران است و آشکار است که در جوامع صنعتی معاصر، این دیگران بسیارند و آنچه یک کنشگر می داند، در متن و زمینه هایی که فراتر از فعالیتهای روزانۀ او امتداد می  یابد، محو میشود.ثالثاَ اینکه آگاهی عملی و گفتمانی به شیوه های مشخص محدود و مقید میشوند که در پیوند با طبیعت « موضعی» فعالیت کنشگران است، اما به این  منش  موضعی قابل تقلیل نیستند. این مؤلفه ها را میتوان شرایط ناآگاهانه کنش و پیامد های ناخواستۀ کنش دانست.

ساخت، کنش، بازتولید

ساختها، خواص ساختاری:

ساخت به مثابۀ قواعد و منابع، به صورت بازگشتی در بازتولید نظام های اجتماعی دخیل است و در نظریۀ ساخت یابی کاملاَ بنیادی است.به معنای کلی تر میتوان گفت که ساخت اشاره دارد به ویژگی های نهادی شدۀ ( خواص ساختاری) جوامع.به هر دو معنا ساخت مقوله ای است ناظر به جنس که در هر یک از مفاهیم ساختاری زیر مستتر است:

1.اصول ساختاری: اصول سازمان یافتن کلیت های اجتماعی؛

2.ساخت ها: مجموعه های قاعده- منبع که در مفصل بندی نهادی نظام های اجتماعی دخیلند؛

3.خواص ساختاری: ویژگی های نهادی شدۀ نظام های اجتماعی که در طول زمان و مکان امتداد یافته اند.

  شناسایی اصول ساختاری و پیوند های آنها در نظام های بین جامعه ای، نشاندهندۀ فراگیرترین سطح تحلیل نهادی است، یعنی تحلیل اصول ساختاری متوجه شیوه های تمایزیابی و مفصل بندی نهادها در طول " دورترین " دامنه های دسترسی زمانی-مکانی است.

مطالعۀ مجموعه های ساختاری یا ساخت ها، شامل جداسازی " خوشه های " متمایز روابط تغییر شکل وساطت است که در تعیین اصول ساختاری مستتر است.

   ساخت ها را میتوان به لحاظ تحلیلی در هر یک از سه بعد ساخت یابی، دلالت، مشروعیت و سلطه یا در میان اینها مشخص ساخت.تشخیص عناصر ساخت یابی حافظ تعلیق تحلیل نهادی است، اما سطح مطالعه را به بررسی مستقیم روابط هم حضوری نزدیکتر میکند.

 ورود دوبارۀ مفهوم دوسویگی ساخت به معنای رها کردن زمان و مکان مجازی تحلیل نهادی، و ، بنابراین، ورود دوبارۀ تاریخ است.همۀ خواص ساختاری نظام های اجتماعی ، وسیله و نتیجۀ فعالیت های تصادفاَ انجام یافتۀ کنشگران " وضعیت مند " است، و این یکی از مضامین اصلی نظریۀ ساخت یابی است.

منظور گیدنز از مدارهای بازتولید ( در مفهوم خوشه بندی اعمال نهادی) مسیرهای نسبتاَ به روشنی تعریف شدۀ فرایندهایی است که روی منابع خود اثر بازخوردی دارند، صرف نظر از اینکه چنین بازخوردی،تحت نظارت تأملی عاملان در موقعیت های اجتماعی خاص هست یا نه.اما هدف من اشاره به شرایط واقعی بازتولید اجتماعی است.     

صفحه ی 189الی  215

معرفت عاميانه ومفاهيم فني

-جامعه شناسي ومعرفت عاميانه

هميشه آنچه مسلم به نظرمي رسد،ياآنچه "همه مي دانند"نه تنها ممكن است مسلم نباشد بلكه شايددرواقع نادرست هم باشد-مثل زمين كه آن رامسطح مي بينيم ولي چنين نيست-دانش پيش انگاشته ي مادرباره ي نهادهاي اجتماعي نيزمستعداشتباه است.مثلا"تصوراينكه ميزان خودكشي درسوئد بسيارزياداست درحالي كه واقعا"چنين نيست.نبايدسهم پژوهش اجتماعي رادرپرده برداشتن ازعقايدنادرست درباره ي پديده هاي اجتماعي دست كم گرفت.تلاش براي كشف اعتبارواقعي ديدگاههاي موردپذيرش همگاني درباره ي جنبه هاي معين زندگي اجتماعي،بايدجزووظايف جامعه شناسي باشد.به علاوه مقدارقابل توجهي ازازآنچه همه درباره نهادهاي اجتماعي مي دانندنتيجه تحليل هاي جامعه شناختي وپژوهشهاي اجتماعي است.اماوظيفه ي جامعه شناسي فقط تصحيح عقايدغلط نيست.

حال به قضيه اي مي پردازم كه قبلا"بيان كرده ام:

عاملان انساني ازچيستي وچرايي كنشهاي خويش آگاهند ومفاهيم وقواعدكنش خويش رامي شناسندوتعريف مي كنند.مثلا"شخصي كه چكي راامضاء ميكندنه تنهاچيستي وچرايي كارخودرامي داندبلكه تعريفي ازمفاهيمي چون چك،پول،بانك و...نيزدارد.اين آگاهي مستلزم مجموعه عناصري درمتن نهادي وسيعتري است كه كنش درآن صورت مي گيردوبه نظرمي رسدكه كشف اين عناصروشناخت قراردادهاي اجتماعي نيازي به پژوهش اجتماعي نداشته باشدزيراآنهاپيشاپيش شناخته شده هستند.امابايدبدانيم كه چيزي كه براي فردقراردادمأنوس وآشنايي است ضرورتا"براي فردياگروه ديگرچنين نيست.شيوه هاي رفتاري افراديك محيطممكن است باشيوه هاي رفتاري افرادمحيط ديگرتفاوت داشته باشد.شناسايي تنوع فرهنگي وتعبيرقراردادهاي موجوددرمحيط فرهنگي معين كه عامل درك مقاصدكنش كنشگران است به پژوهش اجتماعي نيازدارد.قوم نگاري فرهنگي درفهم دوجانبه ي محيط هاي فرهنگي گوناگون وايجادمبادلات بين فرهنگي نقش بنيادي دارد.

اگربازهم به مثال امضاي چك برگرديم،بايدگفت كه قسمت اعظم معرفتي كه مابه قراردادهاي تعريف كننده ي كنش هاي خودداريم،صرفا"زمينه اي نيست بلكه خصوصيتي عملي وغيررسمي دارد.براي داشتن حساب بانكي نيازي به فهم دقي نظام بانكي وتعريف مفاهيمي چون پول وچك نيست.زيرابسياري ازفعاليتهاي ماداراي ساختي غيرگفتماني هستند.يعني گفتارماتنهاجنبه هايي ازكنشهارادربرمي گيرد.بنابراين جامعه شناسي ساخت گفتماني وغيرگفتماني كنشها رامطالعه مي كندوچيزهايي رامطالعه مي كندكه ماازپيش مي دانسته ايم-هرچندبه طورعادي آنهارانمي دانيم-يعني كاملا"ازآنهامطلع نيستسم.مثلا"اگرازفردي كه چكي راامضاء مي كندبخواهندكه پول راتعريف كندشايدنتواندزيراتعريف پول داراي ساختي غيرگفتماني است.

اگربه ملاحظات گافمن درباره زبان بدن وكنترل بدن توجه كنيم،دنياي اجتماعي ديگردنياي هميشگي نيست.اين نوشته هابصيرت ممتازي درباره ي امورمعمولي به خواننده اعطامي كنندوچيزهايي رامعلوم مي كنندكه ازقبل مي دانيم اماآگاهي گفتاري به آنهانداريم.تنهاازجنبه ي غيرگفتماني باآنهامأنوسيم.

پس تااينجاچندين قضيه براي ماروشن شد:

1-آگاهي بشرازچيستي وچرايي كنش هايشان

2-زيستن آنهادرمحيط هاي ازلحاظ فرهنگي گوناگون

3-توانايي بشردرشناسايي بخش كوچكي ازچارچوبهاي قراردادي فعاليتهايشان به صورت گفتماني

وقيدچهارم:پيامدهاي ناخواسته وغيرعمدي كنشهاي انساني

جامعه شناسان چنين پيامدهايي را"پيامدهاي معكوس"ناميده اند.اماهمه ي پيامدهاي غيرعمدي معكوس نيستند.مثلا"كساني كه درپي انگيزه هاي فرومايه ي خوددست به عمل مي زنند ممكن است به ديگران نيزخيري برسانند.پيامدهاي معكوس دسته ي جالب ومهمي ازپيامدهاي غيرعمدي هستندوعمدتا"بيانگراثربومرنگ واري هستندكه خصيصه ي عمومي سياستگذاري اجتماعي است.

كارجامعه شناس تنهامطالعه ي تأثيرات معكوس كنشها نيست،بايدديدكه تحليل پيامدهاي غيرعمدي كنشهاي عمدي تاچه حدبراي مشغله ي جامعه شناسي بنسادي است.

پيامدهاي ناخواسته ي كنشهافقط محدودبه سلسله رويدادهايي كه پيامدهاي گسسته دارند(مثل وقوع جنگهاي جهاني بدون برنامه ريزي قبلي)نمي شوند.پيامدهاي ناخواسته عميقا"دربازتوليدنهادهاي اجتماعيدخالت دارندامابخش بزرگي ازاين بازتوليدباقصدوبرنامه هدايت ميشود.

پس مطالعه ي درهم تنيدگي آنچه عمدي است ازآنچه غيرعمدي است چهارمين نوع ازوظايف جامعه شناسي است.

مفهوم كليدي پيونددهنده ي وظايف جامعه شناسي رااينجا"ماهيت بازگشتي زندگي اجتماعي"ناميده ام.من بادنبال كردن روال زندگي روزانه نهادهايي رابازتوليدمي كنم كه نقشي دربه وجودآمدن آنهانداشته ام بنابراين فعاليتهاي من دربسترخواص ساخت يافته ي نهادهايي كه فراترازمن درزمان ومكان امتداديافته اندجايگزين ميشود.وخوداين فعاليتهاازعناصرسازنده ي اين خواص ساختاري ميشوند.مطالعه ي الگوهاي بلندمدت ثبات ودگرگوني يكي ديگرازوظايف جامعه شناسان است.

- مسائل رايج

جامعه شناسي همچون كل علوم اجتماعي،درسالهاي اخير،دستخوش تغييروجرح وتعديل هاي فراواني شده است.اين تغييرات هم موضوعي هستند،هم روش شناختي.

دراواخرقرن هجدهم ونوزدهم،موضوع جامعه شناسي پيدايش مدرنيته وزوال جهان سنتي،صنعتگرايي،مهاجرت،دموكراسي توده اي و...بودودرپي شناسايي مسيرتجددبود.مكاتب فكري رايج درجامعه شناسي نيزبه نوعي برذات جوامع صنعتي تأكيدميكردند.امادرقرن بيستم توجه جامعه شناسي بيشترمعطوف به نظام جهاني همبسته وتصديق آن است.بانزديك شدن قرن بيست ويكم دوره ي حيرت انگيزي ازتغييرشكل اجتماعي راتجربه مي كنيم كه اين امرمستلزم بازنگري برخي نظريه هاومفاهيم جامعه شناسي است.ابداعات فن آوري،تأثيركامپيوتروروبات سازي،اضمحلال شالوده توليداقتصادغربي،انتقال توليدصنعتي پايه به كشورهاي شرق،تقسيم كارجهاني،تجديدآرايش الگوهاي رأي گيري، صورجديدتغييرات اين دوره هستندكه موردتوجه جامعه شناسان قرارگرفته اند.

بااين حال  قصدعملي اي كه  زيربناي نوشته هاي جامعه شناسان قرن هجدهم ونوزدهم راتشكيل ميدادتأثيرجامعه شناسي بربه سازي شرايط انساني بود وماامروزه بايدازاين شيوه دفاع كنيم.

ازنظرروش شناختي،اكثربنيانگذاران اوليه ي جامعه شناسي دراواخرقرن هجدهم ونوزدهم،منطق وروش خودراازعلوم طبيعي اخذميكردندوعده اي هم روش خودرابرتفهم وعلوم انساني بنا نهاده بودند.درنتيجه اين رشته بين دوديدگاه علم طبيعي واومانيس(متضادآن)منقسم شد.

اماامروزه مي دانيم كه جداكردن تبيين ازتفهم روش گمراه كننده اي است.فهم وتفسيرهمان قدردرعلوم طبيعي ضرورت داردكه درعلوم انساني وهمچنين علوم انساني نيزنيازمندتعميم است.درست است كه تفاوتهاي ژرفي بين علوم اجتماعي وعلوم طبيعي وجودداردامااين تفاوتهاربطي به وجوديافقدان تفسيربه خودي خودنداردبلكه با"هرمنوتيك مضاعف"پيونددارد.يعني موضوعات مطالعه درعلوم اجتماعي وانساني،خودموجوداتي هستندكه ازمفاهيم استفاده مي كنندوجامعه شناس براي درك كنشها ونهادهاي اجتماعي بايدبراين مفاهيم وفرازبانهاي مفهومي تسلط داشته باشد.

جان بارنز معتقداست كه رابطه اي ديالكتيكي بين دستگاه مفهومي جامعه شناس وجهان بيني كنشگران موردمطالعه وجوددارد.كه اين رابطه ي دوطرفه شايسته ي بررسي دقيق است.

اغلب تصورميشودكه علوم اجتماعي درمقام دستياران سياستكذاري ناموفق بوده اندواين علوم راناقص ونارسامي دانند.اين تصوربه علت عدم توجه به ورودمفاهيم فني علوم اجتماعيبه گفتمان غيرتخصصي است.

اگرآماره هاي اجتماعي رادرنظربگيريم شايداولين چيزي كه به نظربرسد فاصله آنهاازآميخته شدن باموضوعشان باشدودرظاهركمي وعيني به نظربرسند.مثل آمارهاي مربوط به توزيع جمعيت،مرگ وميرو...اماگردآوري اين آماره هابه شيوه اي بنيادي جزئي ازپي ريزي جوامع مدرن است.

استنتاج هايي كه مي توان ازاين مطلب كردبسياراهميت دارد.ازيك سومي توان فهميدكه چرادرخشان ترين انديشه هاي ابتكاري درعلوم اجتمتعي درمعرض خطرابتذال وعوام زدگي قرارمي گيرند زيرااين انديشه هابه محض موفقيتشان وبه محض اينكه بخشي ازالكوهاي فعاليتهاي متداول روزانه مي شوندازانظارمخفي شده ومأنوس كسل كننده ميشوند.ازسوي ديگربايد ادعاكنيم كه تأثيرعلوم اجتماعي بردنياي"خودشان"بسيارنيرومندترازتأثيرعلوم طبيعي بوده است واين علوم به صورت تأملي درفرايندهاي تداوم وتغييروجرح وتعديل نظامهاي اجتماعي مدرن دخيل بوده اند.بنابران مقياس انعطاف پذيري جوامع خلق فرهنگ جامعه شناختي فعال والهام بخش است.

صفحه ی 215 تا 248

 

نظريه ساخت يابي  و پژوهش تجربي

همه ي پژوهش هاي اجتماعي ضرورتا جنبه ي فرهنگي يا انسان شناختي دارند كه اين امر نتيجه ي هرمنوتيك مضاعف است  كه ويژگي علوم اجتماعي است (يعني تمام تحقيقات اجتماعي با فرهنگي سركار دارد كه متمايز از ساير جا هاست ).و سرو كار جامعه شناسي با پديده اي معنادار است يعني پديده اي كه مربوط به انسان باشد . مفاهيم مورد استفاده مشاهده گران جامعه شناسي  مفاهيم مرتبه ي دوم هستند  اين در ذات علوم اجتماعي هست كه مفاهيم مرتبه دوم به واسطه ي به كار رفتن در خود زندگي به مفاهيم مرتبه اول تبديل شود.جنبه هرمنوتيك مضاعف ناشي از فرايند ترجمه  يا تفسيري  است كه درآن نهفته است (مثلا در گذشته از يك واژه يك برداشتي مي شده ولي امروزه از همان واژه در مكان  و فرهنگ هاي مختلف برداشتي چند گانه مي شود). وظيفه توصيف جامعه شناختي  اين است كه  كه ميانجي آن دسته از چارچوب معنايي شوند كه كنسشگران در محدوده هاي آنها كردار خود را جهت مي دهند.

ويژگي تحقيق اجتماعي تا حدي قوم نگارانه است يعني با هدف توصيف فرهنگي كامل و جزء به جزء يك پديده سرو كار دارد.دانشمندان اجتماعي نوعي متصدي ارتباطات اند كه چارچوب هاي معنايي مرتبط با زمينه خاصي از زندگي را  وارد زمينه هاي  ديگر مي كنند و علوم اجتماعي به منابع توصيف "معرف دوجانبه "تمسك مي جويد

 اگر پديده مورد مطالعه كلي و تعميم يافته باشد مثا تحليل نهادي  يا جمع  انبوه ديگري  ؛ديگر نيازي به توصيف پرمايه (كامل و ريز به ريزمثل تحقيق قونگارانه )نيست.

پيش بيني پذيري كردار دست ساخته كنشگران اجتماعي است و از دلايل شان يراي كردارجدا نيست و حتي پيامدهاي ناخواسته كنش  در متن جريان كردار تعمدي تفسيبر مي شود.

تحليل گر اجتماعي بايد به تكوين زماني و مكاني  زندگي اجتماعي حساس باشد  كه براي وحدت در اين رشته مي باشد.

جغرافي دانان متخصص مكان و مورخان متخصص زمان اند در حالي كه هر دو تا بر مفهوم جامعه تمركز دارند  وي بيشتر به اشتراكات  موضوعات كاري  رشته اشار ه دارد كه زمان ومكان را مي شود تحليل اجتماعي كرد .

 

تحليل هماهنگ شدن زماني و مكاني فعاليت هاي اجتماعي  به معناي  مطالعه خصايص زمينه ي  مطالعه مكانهايي است كه از رهگذر آن ها كنشگران در خط مسيرهاي روزمره  خود حركت مي كنند  و مطالعه منطقه اي شدن  مكان هايي كه در زمان- مكان امتداد مي يابند.مثلا آموزش و دولت :دولت هاي مدرن در همه جا در تلاش براي نظارت  بر باز توليد نهادي  بر ماهيت نظام آموزشي است كه با هم رابطه تنگاتنگي دارند.

تحليل كردار استراتژيك:

 بر اساس نظريه ساخت يابي  در پژوهش ها ي اجتماعي دو نوع تعليق روش شناسي امكان پذير است 1)در تحليل نهاد ها  خواص ساختاري به مثابه ويژگي دائم بازتوليد  شده نظام اجتماعي بررسي مي شود .2)در تحليل كرداراسترتژيك  كانون توجه به شيوه هايي كه طي ان كنشگران  از خواص ساختاري  (منابع و قواعد موجود )بهره مي گيرند تا روابط اجتماعي را بنا نهند.البته فرق زيادي بين اين دو نيست  هر دو با توجه به دوسويگي ساخت  توضيح داده مي شود .تحليل كردار استرتژيك  به معناي الويت دادن به اگاهي عملي و اگاهي گفتماني  و استراتژيك  هاي كنترل  در داخل حد و مرز هاي تعريف شده است (آگاهي عملي آن نوع آگاهي كه بر اثر تكرار نتيجه و پيامد آن برايمان معلوم است و مانند يك نسخه اي آماده به قول شوتز در دست داريم. مثلا هنگام ديدن دوست  سلام كردن و احوال پرسي را بدون تلاش و تعملي  مي كنيم و لي در اگاهي گفتماني ما در موقعيت جديدي قرار  مي گيريم كه بايستي  به ابداع مفاهيم و مطلب همراه با تفكر بپردازيم مثلا استاد سر كلاس بدون اينكه قبلا گفته باشد اتفاقي از يكي سوال جديدي در مورد گيدنز بپرسد). براي تحليل استراتژيك  بايستي به انگار ه هاي زير اهميت داد 1)لزوم پرهيز از كم بها دادن به نيت كنشگران  2)شرح كامل در موردانگيزش(يعني دليل و هدف انجام اين عمل  3)تفسيرديالكتيك كنترل(نظارت بر رفتار و كردار در بازخوردش بين ساخت و عامل انساني)

 پژوهش ويليس  در مورد بچه ها در مدرسه يك پژوهش تجربي كه با نتايج تجربي ساخت يابي ارتباط دارد.كه درآن نگرش سركشانه بچه ها به نظام اقتدار مدرسه پرداخته است . در آن بچه رفتاري از خود نشان مي دهند كه به پيامد هاي نا خواسته منجر مي شود كه خود از آن اگاهي محدود تر ي داشتند  البته كاركردي هم داشته اينه كه  نياز نظام سرما يه داري كه به كارگراي نيمه ماهر نياز داشتند بر آورده مي سازند. دليل در افتادن بچه ها با اقتدار مدرسه باستي بصورت گفتماني برسي شود كه مدرسه ايجاد كرده است. اينها  در هر دو سطح آگاهي از  نظام مدرسه مطلع اند (چه بچه هاي سازشگر و چه ناسازشگر). ودر قبال تذكر معلم توجيهي كاذب براي رفتار خود مي آورند بدون اينكه آزمايش اعتماد گارفينگل را خوانده باشند اينها فكر مي كنند مدرسه نمي تواند شغلي براي آينده شان  جور كند به اين خاطر با آن در مي افتند.

پيامدهاي ناخواسته :عليه كاركردگرايي

نيروي هاي اجتماعي از رهگذر دلايل عاملان  عمل مي كنند و ازاين  رو بررسي ويليس در باره بازتوليد اجتماعي اتكائي به مفاهيم كاركرد گرانه ندارد .شيوه ي معارضه جويانه آنها را به سوي ترك از مدرسه سوق مي دهد  چون خواهان استقلال مالي اند  كه برايشان در بيرون از مدرسه خواهد داشت  آنها فرهنگ  پرخاش گري را در بيرون از مدرسه ياد مي گيرند  كه به فرهنگ محل كارشان ربط دارد  چون با فرهنگ محيط كاريشان  ساز گاراست هيچ مشكلي با اقتدار آن ندارند.  پيامد ناخواسته ورود ناقص به مدرسه كه عرصه محدودي است كه فعالانه شرايطي را بازتوليد و استمرار مي دهد كه به محدود شدن فرصت هاي زندگي منجر مي شود .اگر كاركرد گرايانه تر ك بچه ها از مدرسه  را بيان كنيم اين ها نياز سرمايه داري بر طرف مي كنند و در حكم سپاه ذخيره ي صنعتي اند.

1)فعاليت هاي اجتماعي  يا كنش نيمند ند كه منجر به پيامد هاي ناخواسته مي شوند

2)يا نياز كاركردي را جواب مي دهند كه پيامد كاركردي دارند.

در اولي فعاليت بچه ها  كنشي نيت مند است كه در شرايط آگاهي محدود انجام مي گيرد كه مستلزم پذيرش عقلانيت در عمل است  چون با دليل منطقي خودشان شروع به مخالفت با اقتدار مدرسه كردند.

در دومي هدف تشريح جزئيات نيت مند كردار عاملان نيست  بلكه به غايتمندي توجه مي شود  مثلا مناسك مورد نظر مرتن در مورد باران كه كاركرد آشكاري دارد . اين كار براي باريدن امري به ظاهر غير عقلاني است  و به نياز نظام ارزشي و و حدت جامعه جواب مي دهد . مدل دو تبييني انجام نمي دهد  چون پيامد و نياز كاركردي را بهم مربوط نمي سازد  پس اين تبييني نا پخته است كه به معناي غفلت  از بيان روابط علي بين دو پديده است .مدل دو وقتي عملي مي شود كه تبديل به مدل اولي شود . در مدل 1 نيازي به استفاده از واژه ي كاركرد نيست  چون اين واژه حاكي از كيفيت فرجام شناختي است كه فرض ميشود نظام اجتماعي ازآن بهره مند مي شود و از نظر كاركرد گرايان امو يا فعاليت اجتماعي وجود ارند چون نيازي را مرتفع مي سازند.

 در كاركرد از واژه "بايد"استفاده نمي شود زيرا بايد شرايط علي را بيان مي كند.

دوسويگي ساخت :

اين بنيادي ترين مفهوم در نظريه ساخت يابي است  وقت يساخت و كنش بهم پيوسته باشند ان گاه الگوبندي اعمال در ملان و زمان مسجل مي شود  كه خواص ساخت دهندگي فرا ئوضعيتي اند  اين را دوسو.يگي ساخت بين ساخت و كنشگران مي نامند كه به شرايط و پيامد هاي كنش توجهدارد  همه ي كنش هاي متقابل در مكان وزمان رخ مي دهند  نه در خلاء.

1)فصل مشترك مناطق:گسترش مكاني به فراسوي زمينه ي كنش مشترك بدون قطع كنش

2)روالمندسازي:گسترش زماني فراسوي زمينه ي كنش مشترك بدون قطع كنش

3)فاصله گيري مكاني وزماني

 1)در زمان های گذشته برای انجام کنش نیاز یه حضور جسمانی  و فیزیکی هم دیگر بود و لی با روند مدرنیته  مسافرت های مکانی گسترش یافت و دیگر کنش فرامحلی و درگستره ی وسیع انجام گرفت و یه نفر میتونه  در تهران بشینه و کارهایش را در تبریز از طریق ارتباطات و چت انجام بده

2)منظور ازروالمندی سازی عمل اجتماعی که با تکرار و بازتولیدش مدام و مستمر  ادامه می یابد.در زمان های قدیم رابطه معناداری بین مکان و زمان بود یعنی به اندازه 1کیلومتر  زمان زیادی لازم بود تا طی شود و امروزه زمان بر مکان سیطره یافته و میشود از تبریز به تهران  در کمترین زمان  ميشه رسید.

3) وسيله تعليق زمان و جدا کردن معاملات از محيطهاي خاص مبادله است. به گونه اي دقيق تر پول وسيله فاصله گيري زماني- مکاني است. پول وسيله معاملات ميان عوامل معامله است که از جهت زماني و مکاني بسيار جدا از هم هستند
البته اين گردش نشانه ها به نوعي اعتماد به دستگاههاي دولتي و سازمانهاي منتشر کننده پول و تضمين کننده اعتبار آن نيز بستگي دارد که خود از خصلتهاي مدرنيته  اما به هر حال نشانه هاي نمادين باعث مي شوند که پديده هاي اجتماعي وروابط ناشي از آنها در يک جا و يک قالب مشخص قرار نگرفته و به بيان گيدنز از جا کنده و در گستره اي نامتناهي پراکنده شوند.

مدرسه نوع مکانی که به لحاظ فیزیکی و از لحاظ زمانی نیز جدا از تجربه کار در دوران کودکی است .مدرسه منابع و قواعد رفتار را در اختیار دارد (مثا انضباط و واداشتن بچه به انجام تکالیف و سرساعت امدن به کلاس).کارکنان توزیع کننده ی این معرفت و دانش در بین بچه ها برای تولید و باز تولید و استمرار می باشد . منابع بچه هایی که مخالت می کنند از بیرون از مدرسه سرچشمه می گیر د این منابه در بین اجتماعات کارگر وجوددارد

صفحه ی 249 الی 286

3- زمان مکان ، ساخت ، نظام

در نظریه های قبلی علوم اجتماعی به مکان و زمان توجه خاصی نشده اس و زمان به عنوان همزمانی تغییر در نر گرفته شده است نه به عنوان یک عنصر تاثیر گذار مکان به عنوان محیط فعالیت های اجتماعی در نظر گرفته شده نه به عنوان جزئی لازم در وقوع آن( زمان و مکان وارد کانون نطریه های اجتماعی نشده اند به عنوان محیط هایی که کردار اجتماعی در آنها انجام می گیرد)زمان با اهمیت ثانوی مورد نظر بوده است . اکثر نظریه های اجتماعی به خصوص کارکرد گرایی ، نتوانسته اند کنش متقابل را در قالب زمانی قرار دهند معادل گرفتن ایستایی(بی زمانی) با ثبات همه کنش ها و الگوهایش در زمان انجام می گیرد ( رعایت نوبت در گفتگو)

تفاوت میان کنش متقابل چهره چهره و کنش متقابل با دیگران به لحاظ فیزیکی غایب هستند ، امتداد یافتن نطام های اجتماعی در زمان و مکان ، خصوصیت آشکار توسعه ی سراسری جامعه ی بشری است

توسعه کتابت تاحد زیادی برد تعامل فاصله داررا در مکان و نیز در زمان بیشترکرد .

یکی از ویژگی های فن آوری های ارتباطی مدرن این است که به حاکمیت فاصله ی مکانی برفاصله زمانی تعامل با واسطه پایان می دهند ( حفظ دوباره ویژگی چهره چهره)

زمان، مکان و تکرار تنگاتنگ در هم تنیده اند ( حرکت در زمان مانند چرخش خورشید عقربه ساعت )

اهمیت یافتن مکان (شهر و روستا- منطقه طبقات اجتماعی )

تمایز گذاری گافمن میان مناطق پیش و پشت صحنه که عملکرد های اجتماعی در آنها رخ می دهد . مورد توجه گیدنز است حفظ جدایی مکانی میان پیش و پشت صحنه یکی از ویژگی های بارز استفاه از قرار گاه در نظارت تاملی بر کنش در آگاهی عملی و گفتمانی است

تقریباً همه جماعات قرار گاهی (Locale) برای عملکرد خود دارند که دارای تمایز مکانی از قرارگاه های دیگران است .

قرارگاه از جهاتی واژه ای مناسب تراز مکانی است زیرا "قرارگاه" تاحدی به منای موقعیت تعامل است ، موقعیت فقط مولفه ای مکانی و محیطی فیزیکی نیست که در آن تعامل " رخ می هد" بلکه به معنای همه این عناصر است که به عنوان بخشی از تعمل به کارگرفته شده اند.خصوصیات موقعیت تعامل ، از جمله جنبه های مکانی وفیزیکی آن ،.... به صورت روال مورد استفاده ی کنشگران اجتماعی قرار می گیرد تا استمرار یابند پدیده ای که در نظریه ی معناشناسی کم اهمیت نیست

اگر مفهوم قرارگاه را با تاثیر حضوریت ، غیاب فیزیکی ترکیب کنیم (واین حضور ، غیاب را به طور بالقوه هم زمانی و هم مکانی بدانیم ) می توانیم اجتماع کوچک را اجتماعی تعریف کنیم که در آن فقط ف.اصل کوتاهی در تمایز های زمانی - مکانی وجود دارد .منظور این است که موقعیت این اجتماعات چنان است که همه ی تعامل ها برای عبور از زمان و مکان فقط باید " شکاف ها " ی کوچکی را پر کنند . فقط حضور فیزیکی در کنش بی واسطه ی متاقبل نیست که در تعامل" کوچک مقیاس " اهمیت دارد : بلکه دسترسی زمانی و مکانی به دیگران در قرارگاه ، حائز اهمیت است منطقه یا قرارگاه ( مموقعیت تعامل)نه مکانی خالی جدایی مکانی بین " محل زندگی " و " محل خواب" در خانه ها ، در عین حال تمایزی بین زمان های استفاده از آنها نیز هست

فاصله گیری زمانی مکانی

ساخت یابی  همه ی نظام های اجتماعی ، چه کوچک چه بزرگ ، در زمان و مکان رخ می دهند با این حال روابط زمانی مکانی طی این ساخت یابی به حال" تعلیق" نیز در می آید

براساس نظریه ی ساخت یابی قدرت در بازتولید ساخت های سلطه و از طریق آن ایجاد می شود که شامل سلطه انسان ها بر جهان مادی و جهان اجتماعی است سطح فاصله گیری زمانی مکانی در جوامع دسته ای پایین است

دونوع ذخیره سازی منابع تخصصی و اقتدار نقش بنیادی مهمی در افزایش فاصله گیری زمانی مکانی دارد ، تمایز یافتن روابط مرکزحاشیه نیز همین نقش را دارد . شهر به عنوان مرکز دینی ، تجاری و ... یکی از مشخصه های همه جوامعی است که با فاصله گیری گسترده ی زمانی مکانی تعریف می شود . سطح فاصله گیری زمانی مکانی در جوامع دسته ای پایین است اما در جوامع یا جوامع بزرگ  شامل دادو ستد های منظم و باقاعده با کسانی دیگر که به لحاظ فیزیکی غایب هستند . سطح فاصله گیری زمانی مکانی بالاست

خواستگاه دولتها

a)                 رشد یا فشار جمعیت

b)                 جنگ ، کشور گشایی یا تهدید آنها

c)                  پیشرفت فن آوری

d)                 ایدولوژی و مشروعیت

e)                 تاثیر دولت های پیشیت

عنصر پنجم در واقع با بقیه فرق دارد ، توجه به مرزهای زمانی مکانی و زمان  جهانی است

صفحه ی 299 الی360

  سلطه و قدرت

قدرت در نوشته های پارسونز:

پارسونز برجسته ترین نماینده مکتب کارکردگرایی به علت ندیده گرفتن مسایل مربوط به قدرت وتضاد مدام مورد حمله واقع می شده است.بنابراین مباحث مربوط به قدرت که در اخرین نوشته های خود به ان اختصاص داده است میتواند جالب توجه باشد.کار پارسونز در زمینه قدرت در برگیرنده جرح و تعدیل اگاهانه ارای پیشین است و در ان دیدگاهی را پذیرفته است که خود دیدگاه سنتی به قدرت مینامید.نظریه جدید او درباره قدرت تلاشی است برای غلبه بر کاستی های دیدگاه سنتی راجع به قدرت.یکی از اولین نوشته هایی که پارسونز سعی در بررسی کاستی های ان داشت کتاب نخبگان قدرت سی رایت میلز بود.بنا به استدلال پارسونز فرضیه میلز وزن اصلی خود را از دیدگاه یکجانبه و گمراه کننده ای درباره قدرت کسب میکندکه پارسونز ان را تصور همه یا هیچ از قدرت مینامد یعنی تصور قدرت به گونه ای که چنان به شخص یا گروهی تعلق می گیرد که دیگر سهمی برای گروهی که قدرت بر انها اعمال میشود نمیرسد.طبق نظر پارسونز چنین برداشتی این دیدگاه را به وجود می اورد که هر گونه اعمال قدرت در خدمت منافع بخش محدودی از جامعه قرار دارد.به پیشنهاد پارسونز قدرت به مثابه رابطه ای است که هر دو طرف میتوانند از ان بهره مند شوند.پارسونز همانندی هایی میان پول و قدرت قایل میشود.کارکرد اصلی پول در اقتصاد مدرن این است که نقش واسطه گردش را داردیعنی به عنوان نوعی واسطه استاندارد شده مبادله که بر اساس ان میتواند ارزش محصولات را ارزیابی و مقایسه کرد.قدرت نیز از نظر پارسونز به همین معنا واسطه گردش محسوب میشودکه اساسا در خرده نظام سیاسی تولید میگرددهمان طور که پول در خرده نظام اقتصادی تولید میشود.قدرت در نظر پارسونز این گونه تعریف میشود:توان فراگیر برای اجرای تعهدات الزام اور به وسیله واحدهای نوعی نظام سازمان جمعی هنگامی که این تعهدات با توجه به مناسباتشان با اهداف جمعی مشروعیت می یابند.منظور از تعهدات الزام اور شرایطی است که صاحبان قدرت و کسانی که قدرت بر انها اعمال میشود به واسطه مشروعیت تابع ان هستند مشروعیتی که انها را مجاز به داشتن ان قدرت میکند.از نظر پارسونز اگر کسانی که تحت حکومت هستند اعتماد قابل توجهی به حاکمان خود داشته باشند مقدار خالص قدرت در نظام ممکن است افزایش یابد.وقتی پارسونز از تعهدات الزام اور سخن میگوید مشروعیت را وارد تعریف قدرت میکند بدین ترتیب نزد او چیزی به عنوان قدرت نا مشروع وجود ندارد.

سنخ شناسی 4 بخشی پارسونز در رابطه با قدرت:

1.مجرای وضعیتی پاداش مثبت:عرضه امتیازات مثبت به دیگری اگر او تابع خواسته های خود باشد(ترغیب پول دادن)

2.مجرای وضعیتی پاداش منفی:تهدید به تحمیل زیان اگر دیگری اطاعت نکند(کاربرد قدرت:در حالت افراط اعمال خشونت)

3.مجرای درونی پاداش مثبت:عرضه دلایل قانع کننده برای اینکه چرا دیگری باید اطاعت کند(کاربرد نفوذ)

4.مجرای درونی پاداش منفی:هشدار به دیگری که اگر اطاعت نکند مرتکب خطای اخلاقی شده است.(توسل به وجدان یا سایر تعهدات اخلاقی)

پارسونز تاکید میکند که این امر کاملا گمراه کننده است که فقط هنگامی از کاربرد قدرت سخن بگوییم که در واقع شکلی از پاداش منفی به کار رفته باشد.در اختیار داشتن و به کار گرفتن قدرت نباید به طور مستقیم با استفاده از خشونت یکسان دانسته شود.استفاده زیاد از مجازاتهای قهری نشان دهنده نا مطمعن بودن پایه قدرت است.گاهی وضعیتی پیش میاید که در ان قدرت بر پایه کنترل ابزارهای زور استوار نیست مثلا هنگامی که فرمانبرداران مشروعیت تصمیم فرمانداران را پذیرفته اند.پس فقدان توانایی اعمال مجموعه معینی از ضمانت ها ضرورتا به معنای فقدان قدرت نیست.در عین حال مقدار قدرت و مجازات های موثر برای مقابله با نا فرمانی رابطه تنگاتنگ دارند.پارسونز در صدد است بیان دارد که استفاده از قدرت غالبا ابزاری برای نیل به اهدافی است که هر دو طرف رابطه قدرت خواهان ان هستند.پارسونز مشروعیت را بخشی از تعریف قدرت میگرداند بنا بر این پارسونز این برداشت رایج را رد میکند که اقتدار شکلی از قدرت یا قدرت مشروع است.

اما چیزی که در تحلیل پارسونز به طور کامل از صحنه خارج شده است این واقعیت است که قدرت حتی بنا به تعریف او همیشه بر کسی اعمال میشود.هم چنین دو واقعیت اشکار دیگری که در تعریف پارسونز از قدرت نادیده گرفته شده است یکی اینکه در اغلب موارد تصمیم های رسمی در خدمت منافع جناحی قرار میگیرد و دوم اینکه ریشه ای ترین تضادها در جامعه از مبارزه بر سر قدرت ناشی میشود.نزد پارسونز پیشفرض قدرت این است که اهداف جمعی از پیش موجود بوده اند.از نظر پارسونز تغییر اجتماعی از کلی ترین جنبه ان اساسا تکامل فرهنگی است.یعنی تغییر در ارزش ها  هنجارها نظام های اعتقادی و هیچ توجهی به عوامل غیر هنجاری به عنوان عوامل علی در شکل گیری تداوم و اشاعه این تغییرات ندارد.در مفهوم پردازی پارسونز از قدرت اندیشه ای به نام رکود قدرت وجود دارد.رکود قدرت به معنای افول فزاینده اعتماد به عاملان قدرت است.فرایند رکود قدرت صرفا به صورت فرایند روان شناختی از دست رفتن اعتماد به نظام موجود درک میشود.

شباهتهایی که پارسونز مصمم است بین عرصه سیاسی و اقتصادی پی بگیرد در واقع به جدا سازی فرایندهای سیاسی و اقتصادی از یکدیگر می انجامد.قدرت در نظر پارسونز ابزاری است که جامعه از ان استفاده میکند تا به اهداف خود برسد.

نکاتی درباره نظریه قدرت:

در کارکردگرایی هنجاری پارسونز مفهوم منافع فقط در پیوند با ثنویت سنتی فرد و جامعه نگریسته میشود.قدرت همچون قدرت جامعه" نگریسته میشود که در تقابل فرد قرار میگیرد.

دو نوع قدرت:

1.قدرت به معنای وسیع

2.قدرت به معنای محدود

این دو معنای قدرت با تمایز میان کنش و کنش متقابل قابل مقایسه اند.قدرت طبق نظریه ساخت یابی عنصر ذاتی و درونی همه کنش های متقابل است.

نقد فوکو:

نوشته های اخیر تر فوکو کهاساسا با مساله قدرت سرو کار دارند مسلما حاوی برخی از تاکیدهای اثار قبلی وی هستند.مضامین نیچه ای بر نوشته های متاخر فوکو کاملا سایه انداخته اند.به بیان فوکو قدرت ذاتا سرکوبگر نیست و فقط توانایی نه گفتن هم نیست.طبق نظر فوکو پذیرش گسترده زندان در جوامع غربی قرن 19 نشانه گذار عمده ای در عرصه های قدرت است.از دید او انظباط و مراقبت  جنبه های کلیدی زندانند و این خصوصیات مختص زندان ها نیست بلکه در سازمان های دیگر نیز فراگیر شده است.به بیان فوکو قدرت انضباطی از طریق نا مرئئ بودنش اعمال میشود.اما فوکو میپذیرد که نا مرئی بودن قدرت انضباطی  در مراقبت و نظارت همتایی مرئی و مکانیسمی حفاظت کننده دارد.فوکو مهمترین سهم را در نظریه قدرتی حکومتی از زمان وبر به این سوی را دارا بوده است.

ملاحظاتی در باب رد احیای نیچه در نظریه اجتماعی:

1.فوکو گسترش قدرت انظباطی را به پیدایش سرمایه داری صنعتی ربط میدهد اما این کار را فقط به صورت بسیار کلی

میکند.شبهه روش تبار شناختی فوکو اشتباه گرفتن تاریخ بدون فاعل استعلایی با تاریخ بدون فاعلان انسانی مطلع

2.فوکو طوری از نفس قدرت سخن میگوید که گویی از عاملان حرف میزند ان هم عاملان واقع تاریخ طوری که انگار ایجاد زندان ها و بیمارستان ها توسط کسانی که انها را طراحی کرده اند فقط ساخته شده در صورتی که سازمان دهی مجدد و گسترش نظام زندان رابطه تنگاتنگی با نیازهای مقامات دولتی به پی ریزی شیوه های جدید کنترل خطا کاران در محیط های شهری داشت.

3.فوکوارتباط بیش از اندازه نزدیکی میان زندان و کارخانه برقرار میکند.تفاوت ماهوی زندان و کارخانه این است که فرد به زور در کارخانه یا اداره محبوس نمیگردد بلکه به عنوان کارگر مزد بگیر ازاد وارد محل کار میشود.

4.فوکو با بررسی زندان به عنوان نمونه بارز قدرت به مثابه انظباط دیدگاهی بیش از حد منفی درباره ازادی های بورژوایی اختیار میکند.

5.حلقه مفقوده گمشده دیگردر بطن تحلیل های فوکو فقدان توجه به دولت است.

ساخت یابی طبقاتی:

2 نوع ساخت یابی طبقاطی وجود دارد:

1.ساخت یابی با واسطه روابط طبقاتی:عواملی که به عنوان حلقه های سراسری بین بازار در یکسو و نظام های ساخت یافته روابط طبقاتی در سوی دیگر عمل میکنند.هدایت با توزیع فرصت ها و امکان تحرک

2.ساخت یابی همجوار روابط طبقاتی:عوامل محلی شده ای که شکل گیری طبقه را مشروط میسازند یا به ان شکل میدهند.

ساخت یابی طبقاطی به همان میزانی تسهیل میشود که انسداد تحرک در خصوص هر شکل معینی از ظرفیت بازار هست.

سه نوع ظرفیت بازار:

1.مالکیت سرمایه به صورت ابزارهای تولید

2.برخورداری از مدارک تحصیلی یا مهارتهای فنی

3.برخورداری از نیروی کار یدی

سه منبع همجوار ساخت یابی روابط طبقاتی:

1.تقسیم کار در کسب و کار تولیدی

2.روابط اقتدار در این کسب و کار

3.گروه بندی های توزیعی:

روابطی که شامل الگوهای مشترک مصرف کالاهای اقتصادی است.در نظم صنعتی مدرن،مهمترین منبع تاثیر بر ساخت یابی همجوار در تقسیم کار بدون شک تاثیر فن و فن اوری است.

تا انجا که شالوده های گوناگون ساخت یابی طبقاتی با واسطه و همجوار هم پوشانی داشته باشند،طبقات به عنوان شکل های قابل تشخیص وجود خواهند داشت.در جوامعی که به لحاظ قومی و فرهنگی متجانس هستند میزان ساخت یابی طبقاتی را رابطه متقابل منابع ساخت یابی تعیین میکند.

طبقه و قدرت:

در اینجا کار دو نویسنده که تاثیر به سزایی بر مطالعه طبقات داشته اند بررسی میشود.یکی وبر و دیگری بریورمن.هر چند دیدگاههای وبر از جهات مهمی اشکارا ضد مارکسیستی است و بریورمن مدعی دفاع از موضع مارکسیستی،اما شباهتهای عمده ای بین نتیجه گیری های این دو دیده میشود.

 

وبر:بوروکراسی و سرمایه داری

مهمترین صورت بندی وبر از مفهوم بوروکراسی و بوروکراتیزه شدن یک سنخ ارمانی است.هر قدر انطباق سازمان با خصایص سنخ ارمانی بیشتر باشد میتوان گفت که بوروکراتیزه شده است.وبر دقت،پایداری و قابلیت اتکا را از خصوصیات بوروکراسی میداند که بیانگر پیوند مستقیم بوروکراسی و ماشین وارگی است.از نظر وبر هر چه سازمان بیشتر به سنخ ارمانی نزدیک شود ،قدرت بیشتر در دستهای کسانی متمرکز میشود که در راس سازمان قرار دارند.

نقد وبر:

1.قانون اهنین الیگارشی اصلا قانون نیست.این قانون میگوید تمرکز هرچه بیشتر فعالیتها به معنای قدرت هر چه بیشتر اقلیتی در سازمان است که اگر این قضیه بیانگر گرایشی عام باشد به سادگی باید گفت که چنین نیست.اقتصاد امروز بریتانیا بسیار متمرکزتر از 50 سال پیش است.اما نفس واقعیت همین تمرکزیافتگی ایجاب میکند که برخی گروههای فرودست بیش از گذشته عملا صاحب قدرت باشند.

2.وبر حق داشت که بر اهمیت قوانین مکتوب به عنوان خصیصه بوروکراسی تاکید کند اما مدون ساختن رسمی رویه ها به ندرت با اعمال واقعی تطابق میکند،کتابچه قواعد ممکن است مورد تفسیرهای متفاوتی قرار گیرد و زیر دستان ان را به نفع خود تغییر دهند.

بریورمن:سلطه طبقاتی و سرمایه داری

نقطه اغاز تحلیل بریورمن درباره سازمانهای سرمایه داری ،فروش نیروی کار به عنوان نوعی کالاست.کارگران با فروش نیروی کار خود کنترل بر فرایند کار را از دست میدهند و سرمایه دار در پی تحکیم این کنترل از طریق مدریت هستند.از نظر بریورمن رشد تقسیم کار فنی اساسی ترین عنصری است که کنترل مدریتی بر کار را گسترش میدهد زیرا دانش کارگران درباره فرایند کار از این طریق به طور فزاینده سلب میشود.

نقد بریورمن:

عدم تمایل بریورمن به پذیرش کارگران به عنوان عاملان هوشمند و توانا ،اعتبار برخی از نتیجه گیریهای او را مخدوش میکند هم چنین عدم درک اهمیت مقاوت کارگران به عنوان نیرویی که سبب تغییرات مساعد در شیوه تولید میشود.

نتیجه گیری:عاملیت و بیگانگی

عامل بودن به معنای برخورداری از توانایی ایجاد تغییر توانایی مداخله در جهان است به سمتی که بر رویدادهایی که در جهان رخ میدهد موثر افتد.رابطه عاملیت و بیگانگی بدین صورت است که هر قدر کارگر بیشتر بخشی از یک ماشین شود ،بیشتر از عامل انسانی بودن بازمیماند.                                     

صفحه ی 361 الی 404

 

گیدنز معتقد است که دولت ملت همان "جامعه" جامعه شناسان است.استفاده سرسری از این اصطلاح جامعه در متون جامعه شناسی موجب پوشیده ماندن پیچیدگی تغییراتی می شود که آن کلیت واحد و بسته ای که مدلول همیشگی این واژه است ایجاد می کند. این سخن را از آن رو نمی گویم که استفاده از این واژه را در علوم اجتماعی قدغن کنم بلکه می خواهم به دامنه ای از مسائل

 اشاره کنم که به واسطه کاربرد واژه جامعه، مخفی می مانند. دولت ملت بر خلاف دولت های سنتی ، ظرف قدرتی است که دامنه فعالیت های اجرایی آن دقیقا متناظر با حد و مرزهای ارضی آن است.

قدرت اجرایی و دولت- ملت :

گیدنز معتقد است چندین عامل مرتبط با گسترش ارتباطات، پیوندی تنگاتنگ با تحکیم و تثبیت وحدت اجرایی دولت - ملت دارند از جمله ماشینی شدن حمل و نقل، جدا شدن ارتباطات از حمل ونقل با  اختراع رسانه های الکترونیکی و رشد فعالیت های اسنادی دولت ، مثل فوران جمع آوری و طبقه بندی اطلاعات برای مقاصد اجرایی.گیدنز معتقد است که دومین و سومین عامل(جدا شدن ارتباطات از حمل و نقل  با اختراع رسانه های الکترونیکی و رشد فعالیت های اسنادی)در قرن بیستم به طور فزاینده ای در هم آمیخته اند، زیرا شیوه های الکترونیکی ذخیره اطلاعات هر چه بیش تر پیچیده شده اند به علاوه الکتریسیته به طور فزاینده ای وارد موتور مکانیکی شده است. بنابراین هر یک از  این عوامل نشان دهنده شیوه ای از رسوخ در زمان و مکان است که ابزار های افزایش  چشمگیر دامنه فاصله گیری زمانی- مکانی را فراتر از آن چه در جوامع منقسم به طبقات در دسترس بود فراهم می آورد. ساده ترین و موثرترین روش تحلیل تاثیر مستقیم اختراعات مربوط به حمل و نقل ، با مفهوم همگرایی زمان- مکان ممکن می شود. در حدود اواسط قرن هیجدهم، مجموعه اختراعاتی در شیو ه های حمل و نقل پدید آمد که زمان مسافرت را از نقطه ای به نقطه دیگر را کاهش داد. در همه دولت های سنتی قسمتی از شبکه های جاده ای وجود داشت که اغلب همچون امپراتوری روم نسبتا پیچیده تر نیز بود . دسته های کوچک افراد می توانستند با سرعت تمام مسافت های طولانی را بپیمایند به خصوص اگر سر راه منزلگاه هایی وجود داشت که در آن ها اسب های تازه نفس قابل تهیه باشد. تا  قرن هیجدهم اروپا از این جهت هیچ تفاوتی با سایر جا ها نداشت. جادها به غایت خراب بودند، مگر چند بزرگراه میان شهرها و بندر های اصلی. در بریتانیا  در حدود اواسط قرن هیجدهم  شکوفایی و رشد بزرگراها آغاز شد. پیش از این تاریخ جاده های سراسر پادشاهی بریتانیا به غایت بد و غیر قابل عبور بود تقریبا تا آستانه قرن نوزدهم،شبکه سازمان یافته ای از بزرگراها وجود نداشت تا حمل ونقل تجاری ارزان قیمت معقولی را ممکن سازد.نظام کالسکه رانی اولین روش حمل ونقل بود که بر حسب جدول زمانی سازمان یافته بود. جدول زمانی یکی از مهم ترین ابزار های مدرن سازمانی است که به وسیله زمان کمیت یافته و به شیوه ای که برای جوامع پیشین ناشناخته بود،وجود نظم در زندگی اجتماعی را پش فرض می گیرد و هم بر می انگیزد. جدول زمانی فقط وسیله استفاده از تفاوت های زمانی برای تشخیص و تعیین رویدادهای متوالی و منظم مثل ورود و خروج اتوبوس ها ،هواپیماها ،ترن ها، نیست. جدول زمانی وسیله تنظیم زمانی مکانی است که محور سازمان های مدرن است. همه سازمان ها، حتی نظام جهانی امروزه به وسیله جداول زمانی عمل می کنند، جداولی که از طریق آن ها ترتیب و توالی فعالیت ها در زمان مکان  هماهنگ می شود. بنابراین،همگرایی زمان- مکان شاخص در خور توجهی  برای پدیده ای است که در حال حاضر به زحمت می توان بدون در افتادن در کلیشه ها در باره آن چیزی گفت کوچک شدن جهان.اما در پس همگرایی زمان مکان پدیده دیگری نهفته که پراکنده تر است اما بسیار اهمیت دارد و آن هماهنگی فزاینده توالی زمانی مکانی در زندگی اجتماعی است. حمل و نقل انبوه نیازمند حرکت هایی است که دارای برنامه ریزی دقیق زمانی مکانی باشند که این خود مستلزم توانایی برقراری ارتباط در باره این برنامه ها  پیش از اجرای آن هاست. بنابراین جوهره حمل و نقل مدرن نه تنها در ماشین بخار  بلکه در جداول زمانی(برادشاو) تجسم می یابد که با ارتباطات تلگرافی تنظیم م هماهنگ می شود.2- جدایی ارتباط از حمل ونقل که با تلگراف امکان پذیر شد به اندازه همه اختراعات پیشین در تاریخ بشر اهمیت داشت. این امر موجب به حداقل رسید  چیزی شد که جغرافی دانان آن را اصطکاک فاصله می نامند.فاصله های مکانی همواره نه  فقط به معنای جدای در زمان نیز بوده است بلکه مستقیما با صرف هزینه و انرژی نیز همبستگی داشته اند.ارتباطات فوری ممکن است هزینه و انرژی صرف شده را کاهش ندهد یا حذف نکند اما یقینا جدایی مکانی را ازمیان  بر می دارد. مسلما شبکه های پستی مکمل بزرگی برای تلگراف و خلف آن ، یعنی تلفن، محسوب می شود. خدمات پستی در سطح ملی و بین المللی در قرن هیجدهم پا گرفت اما ارتباطات پستی اولیه هم بسیار کند و هم گاه بی گاه بود. تا اواسط قرن نوزدهم بسته های  پستی به ندرت بیش از ده مایل در ساعت در فواصل طولانی حمل می شد. نکته ای که قبلا در باره نظام های مدرن حمل و نقل به طور کلی گفته شد-یعنی این که هماهنگی زمان و مکان به اندازه ماشینی شدن مجراهای حرکت اهمیت دارد-در مورد خدمات پستی هم صادق است. اما نظام های پستی بسیار کار آمد یقینا قبل از گسترش تلفن کاملا شکوفا شده بودند.در ارتباطات  تلفنی، همگرایی زمانی و مکانی تقریبا کامل هم در سطح ملی وهم در سطح بین المللی وجود دارد.تفاوت ناچیزی بین تماس تلفنی  محلی و تماس با هزاران مایل دورتر وجود دارد.پس هدف از بررسی این پدیده ها تاکید بر اهمیت جدایی ارتباطات از حمل و نقل در تحکیم و تثبیت دولت ملت در نیمه قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است. جهش رو به جلوی دولت ملت در ایجاد قدرت اجرایی پیش از توسعه ارتباطات الکترونیکی اتفاق افتاد. اما جوامع مدرن مدت مدیدی است که جوامع الکرونیکی هستند خیلی بیش از آن چه ما معمولا تصور می کنیم و از همان آغاز شکل گیری نطفه شان جوامع اطلاعاتی  بودند. همان گونه که استدلال کردم، همه دولت ها به معنی بنیادی جوامع اطلاعاتی  بوده اند زیرا پیدایش قدرت مستلزم باز تولید  نظام بر مبنای نظارت تاملی است،که شامل گرد آوری، ذخیره و کنترل مرتب و منظم اطلاعات برای نیل به اهداف اجرایی است اما در دولت ملت،با درجه زیاد وحدت اجرایی ایش، این مدیریت اطلاعات بیش از همیشه اوج می گیرد.همچنین گیدنز معتقد است که چاپ اولین گام مهم در راه ماشینی شدن ارتباطات و دسترس پذیر ساختن اسناد و متون، در آغاز فرایند رها شدن فرهنگ اروپایی از تصویر گری محاکماتی در حوزه های مادی،فکری و هنری  بود.تا جایی که به دولت مربوط می شود، مهمترین پیامد دسترسی ارزان و آسان به مطالب چاپی، وسعت یافتن حوزه  امر سیاسی بود.رشد حوزه عمومی حکومت دولت ، قابل تفکیک از سازمان متکی بر رسانه متنی نیست.کاملا اشتباه است که عرصه گفتمانی را که بدین ترتیب گشوده شد چنان وصف کنیم که در آن گفتگوی آزاد علی الاصول امکان پذیر است. اساسا گفگو مطرح نیست، اگر چه جلسات بحث و مذاکره اهمیت زیادی یافته اند؛ بلکه بین متنی بودن. مبادله عقاید و مشاهدات از طریق متون که آزادانه در دسترس اند نشان دهنده تغییر قاطی در حرکت کج و معوج به سوی شکل جدیدی از دولت است. گیدنز معتقد است که چاپ برای قانون مدون،که وبر به درستی آن همه به آن تاکید داشت،بسیار ضروری بود. مدت مدیدی  بود که قوانین تا حدی مکتوب می شد اما در فرهنگ های کتابتی پیشین،تاثیر آن ها ضرورتا محدود و پراکنده بود.قوانین چاپ شده، در متن فرهنگ نوشتاری در حال رشد، موجب یکپارچگی فزاینده قانون تفسیر شده در عملکرد اجرایی دولت و نیز موجب به کار گیری بسیار منسجم تر و مستقیم تر رویه های قضایی استاندارد در مورد فعالیت های توده جمعیت شد. اما حوزه قانون فقط یکی از حیطه هایی است که در آن چنین تغییراتی را می توان مشاهده کرد. اسناد، گزارش ها و گرد آوری متناوب و متداول داده ها بخشی از عملکرد هر روز دولت شد، هر چند مسلما محدود به آن نبود.آغاز گرد آوری منظم آمار رسمی نیز شاخص خوبی برای حرکت از دولت مطلق گرا به سوی دولت ملت است. در دوره مطلق گرایی،این گونه گرد آوری داده ها، دست کم در خصوص امور داخلی دولت ها به خصوص حول دو محور متمرکز بود:یکی امور مالی و مالیاتی بود و دیگری آمار های جمعیتی. اولی شاهدی است بر اهمیت مدیریت مالی و مالیاتی و دومی به دغدغه متمرکز ساختن دولت با تامین نظم داخلیدر رابطه با شورش ها، اواره ها، جرم ها و...مربوط می شود.

 دولت ملت و قدرت نظامی :  

در ارزیابی اهمیت قدرت نظامی در جهان امروز، چندین پرسش متمایز قابل طرح است. 1- دولت ملت های غربی برحسب سازمان اقتصادی اساسیشان در حال حاضر تا چه حد تحت نفوذ ملزومات نظامی قراردارند؟2- آیا الگو های حکومت نظامی احتمالا رواج و عمومیت بیش تر، و نه کمتر خواهند یافت و درباره شرایطی که بستر ساز حکومت مدنی هستند نه نظامی،چه می توان گفت؟ 3- در سطح جهانی ماهیت نظم نظامی جهان چیست و چه رابطه ای با سایر ویژگی های نظام جهان مدرن دارد؟

گیدنز معتقد است به رغم گرایش دیر پای علوم اجتماعی و به ویژه جامعه شناسی،به طفره رفتن از این مسائل، قدرت تخیل زیادی لازم نیست تا مناسبات ارتباط این مسائل با مسیر های توسعه جوامع مدرن درک شود من سعی می کنم با عطف توجه به کشور های صنعتی، پاسخ طرح گونه ای به آن بدهم. در باره یک چیز شک وشبهه ای وجود ندارد-ارقام سرسام آور هزینه های نظامی در کل اقتصاد جهان. آن طور که آمار های رسمی نشان می دهند، این هزینه ها در سال 1966 بالغ بر 159  میلیارد دلار در سال 1973 ، 200 میلیارد دلار و در حال حاضر(اواسط دهه هشتاد) حدود 600 میلیارد دلار است.این ارقام به خودی خود نتیجه ای جز سر گیجه و افسردگی ندارد و شاید مفیدتر باشد که آن را در مقایسه با ارقام دیگر بررسی کنیم. بدین قرار هزینه های نظامی جهان بیش از تولید ناخالص ملی کل قاره آفریقا است و نیز بیش از تولید ناخالص ملی کل آسیای به استثنای ژاپن است. اما این که واقعا تا چه حد باید کشور های صنعتی را جوامع نظامی دانست تا اندازه ای به نقش و جایگاه بودجه نظامی در اقتصاد ملی این کشور ها بستگی دارد. رایج ترین روش آماری برای این کا عبارت است از تحلیل نسبت هزینه های نظامی به تولید ناخالص ملی. بر این اساس، سطح هزینه های نظامی در کل است پایین است، هر چند اگر بتوان روشی محاسباتی برای مقایسه جوامع صنعتی و سنتی پیدا کرد چه بسا این سطح در جوامع سنتی پایین تر نباشد(نرخ کل هزینه های نظامی غالبا بین سه تا پنج در صد است). گیدنز معتقد است اصطلاح "مجتمع نظامی- صنعتی" را اولین بار آیزنهاور به کا ر بست و منظور او کوشش در جهت افزایش کار بست منظم و هماهنگ علم و تکنولوژی در تولید نظامی بود و بعد ها این اصطلاح را به صورت انتقادی به کار می برد تا در باره جنبه های تهدید کننده و مخاطره آمیز توسعه تولید نظامی سخن بگوید.در کاربرد این اصطلاح دست کم می توان دو رهیافت را از هم تمیز داد.یکی از این استدلال ها که میلز نیز در نوشته های اولیه خود طرفدار آن بود حوزه های اصلی قدرت در جامعه- مثل حوزه سیاسی ، اقتصادی و نظامی- به نوعی به وحدت رسیده اند، از این دیدگاه متمرکز سازی بوروکراتیک اصلی ترین روش سازماندهی و سنگ بنای این انسجام است.رهیافت دوم رهیافتی شبه مارکسیستی است با این که شکل ها و روایت های مختلفی از آن وجود دارد اما داعیه اصلی این است که تولید نظامی را می توان براساس احکام اقتصادی کسب و کار سرمایه داری توضیح داد." مجتمع نظامی صنعتی" تجلی بارز آن دسته از تغییراتی اجتماعی است که این احکام اقتصادی سرمایه داری به بار می آورند.گیدنز معتقد است که هیچ یک از این موضع  در برابر بررسی های دقیق تاب مقاومت ندارد. اگر بتوان گفت که "مجتمع نظامی- صنعتی" به اقتصاد کشور های صنعتی  مسلط است،باید پیوند های کاملا معینی بین تولید نظامی و سایر حیطه های تولید وجود داشته باشد؛ و همچنین اقتصاد های مدرن آن چنان به حفظ این پیوند ها متکی باشند که صاحبان قدرت سیاسی خود را مجبور به تبعیت از این الزامات تولی می بینند. در حال حاضر در برخی از کشور های بزرگ غربی، پیمانکاران "صنایع دفاعی" جزو بزرگترین شرکت ها به حساب می آیند. مثلا در حدود سه چهارم پیمانکاران بزرگ نظامی در ایالات متحده را می توان در فهرست پانصد شرکت عظیم آمریکایی یافت. مشاهدات نشان می دهند که" مجتمع نظامی صنعتی" در اقتصادهای جوامع صنعتی در حال استیلا نیست. تولید محصولات و خدمات مربوط به "دفاع" بخش عمده ای از این اقتصاد هاست و هزینه های آن دغدغه اول اکثر دولت هاست. در نتیجه، هم رهبران نظامی و هم تولید کنندگان نظامی اغلب قادرند نفوذ مستقیم و غیر مستقیم قابل ملاحضه ای در برخی سیاست ها اعمال کنند. اما حتی رهبران و تولید کنندگان نظامی نیز گروه واحدی تشکیل  نمی دهند، چه رسد به کسانی که مشغولیت اصلیشان حکومت یا سایر بخش های زندگی اقتصادی است. نفس ماهیت جنگ صنعتی از جهت خاصی تضمین کننده تنوع منافع و علایق است. در دولت های سنتی، یک طبقه حاکم نظامی می توانست به دولت مسلط شود و کنترل این طبقه بر ابزار های خشونت بستگی به توان سر باز گیری داشت نه استیلای آن بر تولید. ابزار های به را ه انداختن جنگ صنعتی مستلزم اتکا بر زیر بنای تولیدی وسیع است. اما درست همان طور که در باره سیاست گفته شده است که در سرمایه داری،" طبقه حاکم حکومت نمی کند "همچنین می توان افزود که جنگ را هم طبقه حاکم به راه نمی اندازد. تاجایی که عوامل اقتصادی مد نظر باشد،شکی در صحت این نکته در جهان مدرن نیست که هزینه های نظامی می تواند به ایجاد شرایط مساعد تولید ، هم برای تولیدکنندگان و هم برای سراسر اقتصاد  ملی کمک کند اما نمی توان نتیجه گرفت که چنین عواملی بر تاثیرات دیگر غلبه می کند بر عکس ،هزینه های نظامی دولت های ملی معاصر را باید در پیوند با پیبندی های سیاسی آن ها در نظام جهانی دولت های ملی نگریست. نیرو های نظامی مدرن، بخصوص در دو ابر قدرت جهان و دولت های هسته ای دیگر، به ظرفیت ها ویرانگری دست یافته اند که ابعاد سر سام آوری دارد. ثروت مادی تولید شده در جوامع صنعتی ،حتی در مقایسه با بزرگترین دولت های سنتی چنان عظیم است که حتی با استفاده از نسبت کوچکی از منابع در دسترس می توان نیروی نظامی مهیبی ایجاد کرد. به علاوه،در اکثر نواحی جهان برخور های نظامی قبلی تا حد زیادی موجب صلح  و دوستی جمعیت آن ها شده است. بنابراین در بررسی مداخله نظامی در سیاست، این پرسش بی معنا نیست که چرا همه حکومت های جهان مدرن حکومت نظامی نیستند زیرا، همان گونه که فاینر می گوید،نیروهای مسلح سه امتیاز سیاسی بزرگ بر سازمان های مدنی دارند:برتری چشمگیر سازمانی،شان نمادین به غایت هیجان آمیز و انحصار تسلیحاتی. آن ها موسسه یا نظم فاخری می سازند که از برتری قاطع استفاده از ابزار زور برخوردار است پس جای شگفتی نیست که چرا نیرو های نظامی علیه فرمانروایان مدنی خود می شورند بلکه شگفتی در این است که چرا از آن ها تبعیت می کنند. گیدنز معتقد است در بررسی ماهیت حکومت نظامی مدرن دو عنصر را باید از هم جدا ساخت یکی این که تا چه حد پرسنل نظامی مرکب از مقامات حکومتی بالا هستند یا بخش غالب حکومت را تشکیل می دهند؛دیگر این که تا چه حد انحصار ابزار های خشونت که نیروی مسلح همراه با پلیس از آن بهره مندند مستقیما برای حفظ قدرت اجرایی به کار می رود.مسئله دوم این است که حکومت های که در آن ها رهبران نظامی مهمترین نقش ها را بر عهده دارند ممکن است غالبا، اما نه ضرورتا همان هایی باشند  که در آن ها انحصار ابزار های خشونت وسیعا به شیوه های سرکوبگرانه مورد استفاده قرار می گیرد. ارتش مدرن به معنای خاصی مدل کوچکی از دولت به عنوان یک کل است. نیرو های مسلح نظام های تخصصی تامین، مهندسی،ارتباطات و آموزش مختص به خود دارند. در کشور هایی که در سطح پایینی از صنعتی شدن هستند،ممکن است نیرو های مسلح به لحاظ سازمانی و فن آوری پیشرفته تر از بخش مدنی باشند و در نتیجه برای بسیج منابع جهت توسعه اقتصادی به کار گرفته شوند. اما در جوامع صنعتی نیرو های مسلح هم متمایل به جدا شدن از باقی جمعیت به دلیل آموزش وتربیت تخصصی خود به عنوان یک گروه "حرفه ای" جداگانه هستند و هم به منابع گوناگون تولیدی و اجرایی وابسته اند که کنترل مستقیمی بر آن ها ندارند تخصصی شدن وظایف اجرایی یکی از عوامل باز دارنده مسلط شدن نظامیان بر حکومت و اقتصاد است و عامل بعدی فشار نیرومند به سوی حکومت متکثر است.نظم نظامی جهان امروزه سه بعد نهادی کلیدی دارد:1- تفوق ابر قدرتی 2- تجارت اسلحه 3- نظام های پیمان نظامی. هر یک از این سه به طور مستقیم به یکدیگر مربوط هستند، زیرا ابر قدرت ها نه تنها دارای نیرومند ترین حضور نظامی هستندبلکه بر تجارت اسلحه نیز استیلا دارند و نظام های جهانی پیمان های نظامی بنا کرده اند که اغلب مستلزم آموزش نظامی ارتش های دولت های هم پیمان است. به دست آوردن آمار های دقیق در باره تجارت اسلحه آسان نیست اما رمشن است که تجارت اسلحه بین کشورهای صنعتی و کشور های جهان سوم در حال افزایش است و دو سوم این تجارت در حال حاضر در همین جهت صورت می پذیرد. بخش عمده ای از  این تجارت را سیستم های عمده تسلیحاتی تشکیل می دهند. پس از جنگ جهانی دوم اکثر تسلیحات صادر شده به کشور های جهان سوم شامل انواعی می شد که درنیروهای مسلح ارتش آمریکا از رده خارج شده بود. اما امروزه در عرصه پیچیده ترین سیستم های تسلیحاتی، برخی از کشور های جهان سوم صاحب تجهیزاتی هستند که از حیث پیشرفته بودن همسنگ ارتش آمریکا است.امروزه شمار قابل توجهی از کشور های بیرون از دولت های صنعتی عمده نیز تولید کننده سیستم های تسلیحاتی برای خودشان و برای صادرات هستند.و کشور های دیگری نیز در حال حاضر درصدد دنبال کردن همین مسیرند. پیمان های نظامی دو یا چند جانبه بعد تازه ای به تقسیم بین المللی داده است،زیرا این پیمان ها به طور فزاینده ای همگام با همکاری در آموزش و جذب پرسنل نظامی و توسعه فن آوری نظامی پیش می روند.نظام جهانی پیمان هایی که ایالات متحده بنا نهاد، این  فعالیت های گوناگون را یکپارچه می سازد.ناتو، پیمان ریو و.... از این رو طراحی شده اند که زنجیره کاملی از معاهدات نظامی در سراسر جهان ایجاد کند.

ماهیت مدرنیته

رهیافت گسست گرا :

 این اندیشه که تاریخ بشری با گسست های معینی مشخص می شود و به صورت همواره تحول نمی یابد مسلما اندیشه ای آشناست و در اکثر شاخه های مارکسیسم مورد تاکید بوده است. اما استفاده من از این اصطلاح هیچ ربطی خاصی به ماتریالیسم تاریخی ندارد و هدف آن توصیف تاریخ بشری به عنوان یک کل نیست. بدون شک گسست هایی سروکار ندارم در عوض می خواهم برگسست هایی در مراحل گوناگون تحول تاریخی وجود داشته است. من با چنین گسست هایی سرو کار ندارم در عوض می خواهم بر گسست خاصی یا مجموعه گسست هایی تاکید کنم که به دوره مدرن مربوط می شود. شیوه های زیستنی که به دست مدرنیته پدید آمده است ما را به شکل های بی سابقه ای، از همه انواع سنتی نظم اجتماعی دور کرده است. دگرگونی های ساری و جاری در مدرنیته،هم گستره ی درونی و هم گستره بیرونی،از همه اقسام تغییر در دوره های پیشین ژرف ترند. این دگرگونی ها در پهنه بیرونیشان به استقرار صورت هایی از پیوند های متقابل اجتماعی مدد رسانده که جهان را د ر نوردیده اند، و در پهنه، درونی، برخی از شخصی ترین و محرمانه ترین جنبه های موجودیت روزانه ما را تغییر داده اند. واضح است که پیوستگی هایی میان امر سنتی و مدرن وجود دارد، هیچ یک تافته جدا بافته ای نیست؛ همه می دانیم که در برابر هم قرار دادن این دو به صورت خام اندیشانه تا چه حد گمراه کننده است. اما تغییراتی که در طول سه چهار قرن گذشته پیش آمده اند چنان تاثیرات خیره کننده  و فرا گیری داشته اند که دانش ما از دوره های پیشین گذار تاریخی، کمک چندانی به تفسیر آن نمی کند. نفوذ دیر پای تکامل اجتماعی یکی از دلایل این امر است که چرا طبع گسست گرایی مدرنیته غالبا به طور کامل تصدیق نمی شود چون تاریخ را بر اساس یک خط داستانی روایت می کند.سازه شکنی تکامل گرایی به معنی نپذیرفتن اندیشه تکاملی است. چگونه میتوانیم گست هایی را شناسایی کنی که نهاد های اجتماعی مدرن را از نظم و ترتیب های اجتماعی سنتی جا می سازد؟گیدنز معتقد است ویژگی های متعددی را می توان ذکر کرد. یکی از این ویژگی ها صرف" سرعت تغییر پذیری" است که عصر مدرنیته برانگیخته است. تمدن های سنتی نیز شاید به میزان در خور توجهی پویاتر از سایر نظام های پیش از مدرن بوده اند،اما سرعت تغییرات در شرایط مدرنیته به اوج می رسد. این سرعت اگر چه در حوزه تکنو لوژی از هر جایی دیگری بارز تر است،در همه حوزه های دیگر نیز دیده می شود. دومین گسست به"گستره تغییر" مربوط میشود . همراه با به  پیوستن نواحی مختلف جهان، امواج دگرگونی های اجتماعی سرتا سر کره زمین را در می نوردد. سومین ویژگی به" ماهیت درونی نهاد های مدرن "مربوط می شود. برخی از شکل های اجتماعی مدرن در دوره های تاریخی پیشین نبود مثل وابستگی همه جانبه تولید به منابع قدرت بی جان،یا کالا وارگی تمام عیار  محصولات و کار دستمزدی، برخی از نهاد ها نیز فقط در ظاهر با نظم و ترتیب های اجتماعی پیشین سنخیت و پیوستگی دارند. گیدنز معتقد است مدرنیته پدیده ای دو سویه است. توسعه نهاد های اجتماعی مدرن و گسترش آن ها در سطح جهان، فرصت هایی بسیار بیشتری برای انسان ها ایجاد کرده است تا در مقایسه با همه انواع نظام های پیشا مدرن از زندگیانی ایمن تر و لذت بخش تری برخوردار باشند. اما در عین حال مدرنیته سویه تاریکی هم دارد که در قرن حاضر بسیار آشکار تر شده است. در  کل بنیاد گذاران کلاسیک جامعه شناسی قویترین تاکید ها را بر سویه روشن و فرصت های مدرنیته نهاده اند. هم مارکس و هم دورکیم عصر مدرن را عصری پر درد سر می دیدند. اما هر دو معتقد بودند که امکان های پر ثمری که عصر مدرن پدید می آورد بر ویژگی های منفی آن می چربد. ماکس وبر بدبین ترین فرد در میان این سه بنیاد گذار جامعه شناسی است او جهان مدرن را جهان ناسازه وار می بیند که در آن پیشرفت مادی فقط به بهای گسترش بوروکراسی به دست می آید که آن نیز به سهم خود خلاقیت و خود مختاری فرد را قلع و قمع می کند.

صفحه ی 404 الی 443

2)پویایی­های مدرنیته

ابعاد نهادی مدرنیته:

1- صنعت­گرایی: اشاره به روابط اجتماعی مندرج در کاربرد وسیع قدرت مادی و ماشین­آلات در فرآیندهای تولید دارد.

2- سرمایه­داری: نوعی نظام تولید کالاست که هم شامل بازارهای رقابتی عرضه محصولات است و هم مستلزم کالاشدگی نیروی کار.

3- صنعتی شدن جنگ: افزایش انبوه قدرت سازمانی مرتبط با پیدایش زندگی اجتماعی مدرن. می­تواند به دو صورت تجلی یابد:

- نظارت مرئی جمعیت مانند تعبیر فوکو.

- نظارت از طریق کاربرد اطلاعات برای هماهنگ­سازی فعالیت­های اجتماعی.

مدرنیته طلیعه دوره «جنگ تمام عیار» است که در آن قدرت ویرانگر تسلیحات، که وجود جنگ­افزارهای هسته­ای دال بر آن است به نقطه اوج خود می­رسد.

4- دولت­ملت­ها: مدرنیته صورت­های اجتماعی متمایزی می­آفریند که برجسته­ترین آنها دولت-ملت است  که به عنوان یک موجودیت سیاسی- اجتماعی تقابل بنیادی با اکثر انواع نظم سنتی دارد. دولت­- ملت­­ها به عنوان بخش کوچکی از یک نظام جهانی است که دارای تمامیت ارضی مشخص و توان مراقبتی، نظارتی است و کنترل مؤثر ابزارهای خشونت را در انحصار دارد.

در روابط بین­الملل دولت- ملت­ها به عنوان «عاملانی» هستند (نه ساختار) که از سیاست­ها و طرح­های هماهنگ­شده­ای در سطح جغرافیای سیاسی تبعیت می­کنند. دولت- ­ملت جنبه کلی­تر مدرنیته هستند یعنی پیدایش سازمان که این سازمان­های مدرن دارای نظارت تأملی متمرکزی هستند که هم مسلتزم وجود سازمان است و هم سازمان­ها امکان پدید آوردنش را دارند. سازمانی که کنترل منظم روابط اجتماعی در فواصل نامعین زمانی- مکانی را داشته باشند.

نهادهای مدرن از فرهنگ­ها و شیوه­های زندگی پیش از مدرن متمایزند. یکی از ویژگی­های بارزی که دوره مدرن را از دوره­های پیشین جدا می­کند پویایی افراطی مدرنیته است. دنیای مدرن «دنیای گریزان» است: نه تنها ضرباهنگ تغیر اجتماعی بسیار وسیع­تر از نظام­های قبل است بلکه دامنه آن و میزان تأثیرگذاری­اش هم بیشتر شده است.

سه دلیل پویایی منحصر به فرد زندگی اجتماعی در دوره مدرن:

1- جدایی زمان و مکان: همه فرهنگ­ها متعلق به یک زمان و مکان خاص بوده­اند. در عین حال در گذشته زمان و مکان به یکدیگر متصل بودند.

فرهنگ­های پیش مدرن، روش­های صوری­تری برای محاسبه زمان و تنظیم مکان مثل تقویم­ها و نقشه­های ابتدایی ایجاد کردند که پیش­شرط­های فاصله­گیری زمانی و مکانی بودند. اختراع و اشاعه ساعت مکانیکی نخستین تجلی فرآیند جداشدگی است که با پیدایش آنها تغییراتی ساختاری در زندگی روزانه ایجاد شد و دنیایی را ایجاد کرد که نظام زمانبندی جهانی و نواحی استاندارد شده جهانی دارد. مثل نقشه جهان که در آن هیچ محل متمایزی وجود ندارد و فقط شیوه­ای برای ترسیم آنچه همواره آنجا بوده است نیست بلکه نشانه­ای از عناصر سازندۀ دگرگونی­های کاملاً اساسی در روابط اجتماعی است.

تهی سازی زمان و مکان به هیچ وجه تحولی تک­خطی نیست بلکه به صورت دیالکتیکی پیش می­رود. جداشدگی زمان و مکان به این معنا نیست که این دو جنبه از سازمان اجتماعی بشری دچار بیگانگی متقابل می­شوند بلکه این مفهوم را می­رساند که این جدایی شالوده ترکیب مجدد زمان و مکان را می­سازد که فعالیت­های اجتماعی را چنان هماهنگ می­کند که دیگر الزامی به ارجاع خصوصیات مکانی نیست. در سازمان مدرن کنش­های موجودات انسانی که در کنار یکدیگر حضور فیزیکی ندارند تنظیم می­کنند.

جدایی زمان و مکان به معنای «استفاده از تاریخ برای ساختن تاریخ» است که فرآیندهای جداکننده زندگی مدرن از قید و بند سنت رها می­شوند.

2- تهی­سازی زمان و مکان (از جا برکندن): که در مخالفت با مفهوم تمایزیابی مطرح است. تمایزیابی دربردارندۀ تصور جدایی روزافزون کارکردهاست. به گونه­ای که شیوه­های فعالیتی که در جوامع پیش مدرن به شکل پراکنده بودند همراه با جریان مدرنیته سازمان یافته­اند. ولی ازجاکندگی به معنای بیرون کشیدن روابط اجتماعی از زمینه­های محلی و تدوین مجدد آنها در طول مسیرهای نامعین زمانی- مکانی است.

مکانیسم­های از جابرکندن بر دو نوع­اند: 1- نشانه­های نمادین 2- نظام­های تخصصی.  که این دو را نظام انتزاعی می­نامد.

نشانه­های نمادین رسانه­های مبادله­ با ارزش استاندارد هستند مثل پول که اقتصاد پولی با ظهور مدرنیته پیچیده و انتزاعی­تر می­شود. پول زمان و مکان را به تعلیق درمی­آورد (چون هم ابزار اعتبار است و هم مبادله را بین جمع زیادی که یکدیگر را ملاقات نمی­کنند ایجاد می­کند). نظام­های تخصصی با کاربرد انواع معرفت و دانش فنی  و مستقل از سازندگان و استفاده­کنندگان زمان و مکان را به تعلیق درمی­آورند. این نظام­های تخصصی محدود به حوزه­های تخصص فنی نیستند بلکه در گسترۀ روابط اجتماعی نیز بسط می­یابند.

هر دو نظام تخصصی وابسته با اعتمادند اما این معنای اعتماد با «معرفت استقرایی سست» که زیمل بیان می­کند متفاوت است. برخی از تصمیم­گیری­های زندگی مرتبط با استنباط استقرایی بر رخدادهای گذشته استوارند و به طریقی به زمان حال ربط دارند این نوع اعتماد برای تعریف  رابطه مبتنی بر اعتماد کافی نیست. پیش­فرض اعتماد پذیرش تعهد است، اعتماد به غیبت زمانی و مکانی همچنین  به جهل مربوط می­شود (به کسی که در معرض ماست و دائماً او را می­بینیم هیچ لزومی ندارد که اعتماد کنیم).

اعتماد زیربنای بسیاری از تصمیم­گیری­های روزانه ماست اما اعتماد کردن به هیچ وجه نتیجه تصمیم­گیری­های آگاهانه نیست، در اغلب موارد اعتماد کردن نوعی نگرش ذهن فراگیر است که ریشه در پیوند اعتماد و رشد شخصیت دارد.

3- تأملی بودن ذاتی مدرنیته که اعتماد در برابر تصمیم­گیری­های حسابگرانه این عصر مقاومت می­کند. اعتماد با امنیت روانی افراد و گروه­ها مرتبط است. اعتماد و امنیت، مخاطره و خطر در شرایط مدرنیته پیوندهای با هم برقرار می­کنند که به لحاظ تاریخی منحر به فردند. مثلاً مکانیسم­های ازجاکندگی عرصه­های مختلف امنیت را در فعالیت­های روزمره تهدید می­کند، از سوی دیگر مخاطره­ها هم با همین مکانیسم­ها خلق می­شوند و جهانی شوند مثل مسمومیت غذایی.

تأمل­گری مدرنیته حاکی از این است که اکثر جنبه­های فعالیت اجتماعی و روابط مادی با طبیعت دستخوش تجدیدنظرهای دائم در پرتو اطلاعات یا دانش جدید است. این دانش و اطلاعات از عناصر سازندۀ نهادهای مدرن هستند (در زمان مدرن و در شرایط اجتماعی آن امکان­های بسیاری برای تفکر وجود دارد).

در کتاب«شانس دوم» به این مطلب اشاره می­شود که علوم اجتماعی نقشی اساسی در تأمل­گری مدرنیته ایفا می­کند. علوم طبیعی به علت اعتقاد به قطعیت شناخت از تأمل­گری مدرنیته خارج می­شود.

3) اعتماد و مخاطره در زندگی اجتماعی

در همه فرهنگ­های پیش مدرن از جمله در تمدن­های بزرگ ارضی سطح فاصله­گیری زمانی- مکانی در مقایسه با شرایط مدرنیته نسبتاً پایین بود. امنیت وجودی در جهان پیش مدرن در ارتباط با زمینه­های اعتماد و شکل­های مختلف مخاطره با اوضاع محلی گره خورده است. اعتماد به دلیل رابطۀ ذاتی­اش با غیاب، همیشه پیوند نزدیکی با شیوه­های سازماندهی تعامل­های «قابل اطمینان» در گسترۀ زمان و مکان دارد.

اعتماد در فرهنگ­های پیش مدرن در 4 زمینه محلی رواج دارد:

1- نظام خویشاوندی: به عنوان ابزار سازمان­دهنده تثبیت پیوندهای اجتماعی در طول زمان- مکان. این پیوند هم در سطح روابط شخصی و غیرشخصی مصداق دارد. می­­توان اطمینان داشت که خویشان و بستگان صرف­نظر از علاقه قلبی آنها به شخص به مجموعه تعهداتی در قبال وی پایبندند.

2- اجتماع محلی: به عنوان مکانی که محیط مأنوس فراهم می­آورد. در دورۀ پیش مدرن محیط محلی جایگاه مجموعه­ای از روابط درهم­ بافته اجتماعی است که گسترۀ مکانی ناچیزشان مایه ثبات زمانی آنها می­شود. اگرچه مهاجرت، مسافرت در دورۀ پیش مدرن عمومیت داشت ولی اکثریت وسیعی از جمعیت فاقد تحرک بودند.

3- جهان­بینی دینی: عقاید دینی یکی از عوامل اصلی مخاطره و خطر در بسیاری از اوضاع پیش مدرن تلقی می­شدند ولی از سوی دیگر به علت اینکه تأمین کنندۀ  تفسیرهای اخلاقی و عملی از زندگی شخصی و اجتماعی است محیطی آکنده از امنیت را ایجاد می­کرد. این امنیت از طریق رهبران دینی، متصدیان امور دینی و عقاید دینی حاصل می­شود.

4- سنت: به معنای شیوه سازماندهی عقاید و مناسک به خصوص در نسبت با زمان است. سنت منعکس­کنندۀ  شیوۀ متمایز ساخت دادن به زمان­مندی است. جهت­گیری به سمت گذشته ویژگی سنت است. در جهان­نگری سنتی گذشته و آینده از حال جدا نیستند در حالی که در جهان­نگری مدرن از هم جدا هستند.

سنت روالمند است که این ویژگی باعث می­شود سنت ذاتاً پرمعنا باشد. معنای فعالیت­های روالمند که در ذات سنت است به پیوند سنت و مناسک مرتبط است. مناسک غالباً جنبه­ای اجباری به سنت می­دهد اما عمیقاً آرامش­بخش نیز هستند.

مشخص کردن زمینه­های گوناگون اعتماد در جهان سنتی به معنای آرامش­بخش بودن آن و ناامنی در جهان مدرن است. محیط سنتی تحت سیطرۀ بلایای عالم طبیعت بود بدین معنا که در برابر بلایای طبیعی مانند سیل، طوفان، تندباد یا خشکسالی پناهی نداشتند. با وجود چنین جنبه ناپایداری از زندگی در برابر طبیعت، خشونت  در میان بشر بسیار رواج داشت. سطح خشونت در جوامع پیش مدرن و جوامع مدرن با هم متفاوت است. در گذشته سطح خشونت به علت نبود جنگاوران متخصص بسیار نازل بود و انحصار کنترل ابزارهای خشونت از سوی مقام­های حاکم، هرگز کامل و مطلق نبود ولی در دوره مدرن دولت- ملت انحصار ابزارهای خشونت را در اختیار خود دارند و در چنین جامعه­ای دیگر به خشونت توجهی نمی­شود و حفظ امنیت بسیار مهم­تر است.

به علت اينكه دين در بسياري از جنبه­هاي فعاليت­هاي اجتماعي حضور دارد مي­توان شاهد تأثير دوجانبه دين بود. در حالي كه عقايد و اعمال ديني عموماً پناهگاهي در برابر ناملايمات زندگي روزانه فراهم مي­آورد ولي ذاتاً ممكن است سرچشمه اضطراب و دغدغه ذهني نيز باشد.

همراه با رشد نهادهاي اجتماعي مدرن، نوعي تعادل ميان اعتماد و مخاطره و نيز امنيت و ترس برقرار شده است. در شرايط مدرنيته سه نيروي پوياي مدرنيته (جدايي زمان و مكان، از جابركندگي و تأملي بودن نهادي) باعث شده كه برخي از جنبه­هاي روابط اعتماد از محيط محلي جدا شوند.

سه محور اصلي اعتماد و امنيت در مدرنيته

1- روابط شخصي دوستي يا رابطه جنسي به عنوان وسيله تثبيت روابط اجتماعي جايگزين نظام خويشاوندي مي­شود.

2- نظام­هاي انتزاعي به عنوان وسيله تثبيت روابط در طول گستره زماني- مكاني، در دوره مدرن اجتماع محلي كه مبتني بر مكان بود تحت تأثير فرآيندهاي ازجاكندگي از بين رفته است. دلبستگي­هاي انسان ديگر مبتني بر محل نيستند بلكه حتي انسان سرشار از احساسات به دوردست­هاست.

3- جهان­بيني ديني به عنوان اشكال عقيدتي و مناسكي كه تفسيري مقتضي از زندگي بشر وطبيعت به دست مي­دهد.

سه محور اصلي تهديد و خطر در دوره پيش از مدرن

1- تهديدها و خطرهاي دوره پيش مدرن از تأمل­گري مدرنيته مايه مي­گيرند.

2- تهديد خشونت بشري از ناحيه ارتش­هاي متجاوز، جنگجويان محلي، يا دزدان و غارتگران بوده است.

3- مخاطره محروم شدن از رحمت ديني يا مخاطره جادو و طلسم­انگاري.

سه محور اصلي مخاطره در دوره مدرن

1- مخاطرات زيست­محيطي: مثل شيوع بيماري­هاي واگير، نامطمئن بوده آب و هوا، طغيان رودخانه­ها يا فجايع طبيعي ديگر كه شبيه بلاياي طبيعي دوره­هاي پيش مدرن هستند. تهديد­هاي بوم­شناختي محصول تأثير صنعت­گرايي بر محيط مادي است. (مخاطره نوظهور كه ناشي از پيدايش مدرنيته است).

2- تهديد خشونت نظامي از ناحيه صنعتي شدن جنگ.

3- مخاطره بي­معنايي شخصي ناشي از تأمل­گري مدرنيته در زمينه نفس.

4) مدرنيته و هويت شخصي

در دوره مدرن عوامل گوناگوني به طور مستقيم بر رابطه ميان هويت شخصي و نهادهاي مدرن تأثير مي­گذارند اگرچه اضطراب و ناامني در دوره پيش مدرن وجود داشتند ولي شكل و محتواي آنها در مدرنيته تغيير كرده است.

در دوره سنتي هويت انسان در مراحل گذار از يك نسل به نسل ديگر شكل مي­گرفت ولي در مدرنيته هويت فرد مورد تأمل­گري قرار مي­گيرد و فرد بايد خويشتن دگرگون شده­اش را كشف كند. همراه با چنين وضعيتي نهادها و سازمان­هاي كوچك جاي خود را به سازمان­هاي بزرگتر و غيرشخصي­ مي­دهند. فرد در دوره مدرن تنها و محروم از حس امنيت دوره سنتي است (فرد به سوالات مهمي درباره هويت خودش پاسخ مي­دهد و انتخاب­هاي مهمي در طول زندگي انجام مي­دهد. مفهوم هويت شخصي روزبه­روز افزايش مي­يابد).

5) عشق و امور جنسي

صميميت به مثابه دموكراسي

دموكراتيزه شدن زندگي شخصي فرآيندي كمتر مشهود است به دليل اينكه در حوزه عمومي رخ نمي­دهد. در اين حوزه زنان تا به حال نقش اول را ايفا كرده­اند حتي اگر منافعي كه در پايان به دست مي­آيد مانند حوزه عمومي در دسترس همه قرار گيرد.

معناي دموكراسي

به عقيده ديويد هلد رويكردهاي مختلف به دموكراسي خواهان تأمين "روابط آزاد و برابر" بين افراد هستند كه نتايجي را به بار مي­آورد. ايجاد شرايطي كه مردم بتوانند استعدادها و قابليت­هاي خود را نشان دهند، از كاربرد خودسرانه اقتدار سياسي مصون بمانند، افراد در تعيين شرايط ارتباط مشاركت نمايند، گسترش فرصت­ها اقتصادي براي رشد و توسعه منابع موجود فراهم شود.

مفهوم خودمختاري حلقه اتصال اين پيوندهاست كه به معناي توانايي افراد در انديشيدن و تصميم­گيري است. اين معناي خودمختاري در شرايطي كه حقوق و تعهدات سياسي پيوند تنگاتنگ با سنت و دارايي­هاي ممتاز و انحصاري داشته باشد، امكان رشد ندارد ولي وقتي اين قيد و بندها از بين برود حركت به سمت خودمختاري هم ممكن و هم ضروري خواهد شد. بنابراين دموكراسي نه فقط بيانگر حق خودشكوفايي آزادانه و برابر است، بلكه به معناي محدودسازي قانوني قدرت نيز هست. اقتدار موجه است به شراطي كه عمل خودمختاري را به رسميت بشناسد.

 

شرايط تحقق خودمختاري:

1- وجود تأثيرگذاري برابر بر نتايج تصميم­گيري­ها

2- برابري خواسته­ها و اولويت­هاي بيان شده افراد با هم

3- وجود مشاركت موثر

4- وجود روش­ها و ابزارهاي بيان نظرات

دموكراسي يعني بحث و گفتگو و غلبه نيروي استدلال برتر. مشاركت در امور جامعه باعث ايجاد شهروند فعال مي­شود. پاسخگو بودن و مسئوليت­پذيري در قبال مردم از ديگر ويژگي­هاي اساسي عرصه سياسي دموكراتيك است. اعتماد كه از مسئوليت­پذيري و پاسخگويي ناشي مي­شود حامي آنها نيز هست.

نهادينه شدن اصل خودمختاري به معناي مشخص ساختن حقوق و تعهدات است، حقوق و تعهداتي كه ذاتي هم باشند. حقوق امتيازاتي را مشخص مي­كند كه همراه با عضويت در عرصه سياسي به فرد تعلق مي­گيرد در عين حال حقوق مبين وظايف افراد در قبال يكديگر و در قبال نظم سياسي است.

برخلاف نظر منتقدان، دموكراسي هم­شكلي و همساني ايجاد نمي­كند. دموكراسي دشمن تكثرگرايي نيست بلكه دشمن امتيازهاي انحصاري است. امتيازهايي كه دسترسي عادلانه و برابرانه در آنها وجود ندارد.

دموكراتيزه كردن زندگي شخصي

در زندگي شخصي (رابطه جنسي و رابطه والدين با فرزندان) امكان تحقق دموكراسي وجود دارد كه در پرتو آن يك رابطه ناب مبتني بر رفاقت شكل مي­گيرد. مانند عرصه عمومي مي­توان شرايط تحقق دموكراسي را در زندگي شخصي بيان نمود: خودمختاري اولين شرط است. خودمختاري موجب احترام به توانايي­هاي ديگران مي­شود، فرد خودمختار مي­تواند تشخيص دهد كه رشد و پرورش استعدادهاي جداگانه او تهديدي براي ديگران نيست و به گونه­اي مساوات­طلبانه با يكديگر برخورد مي­كنند. دومين و سومين شرط دموكراسي در حوزه عمومي تأثير مستقيمي در دموكراتيزه كردن زندگي شخصي دارد. روابط خشونت­آميز و سوء­استفاده در حيطه روابط جنسي و روابط بزرگسالان و كودكان عموميت دارد. بخش اعظم اين خشونت توسط مردان اعمال مي­شود. ممنوعيت خشونت يكي از آرمان­هاي رهابخش دموكراسي است. اعمال نفوذ جابرانه در روابط شكل­هاي ديگري به جز خشونت فيزيكي مي­تواند داشته باشد مثلاً سوء­استفاده عاطفي يا كلامي از يكديگر.

دخالت افراد در تعيين شرايط روابطشان نمودي از يك رابطه ناب است. با دگرگوني روابط شخصي و دموكراتيزه شدن آنها، مي­توان به تفاوت­هاي اساسي ازدواج سنتي و امروزي پي برد. اين صميميت فقط در شروع رابطه نيست بلكه بايد استمراه رابطه را نيز به همراه داشته باشد (صداقت و احترام به ديگري).

صميميت بين افراد تنها كنش متقابل بين آنها نيست بلكه مبتني بر حقوق و تعهدات بين آنهاست. براي پي بردن به اهميت حقوق به منزله ابزار دستيابي به صميميت مي­توان به حق طلاق اشاره كرد كه تأثير تعديل­كننده مهمي دارد كه تا حد زيادي باعث محدود شدن توانايي شوهر در تحميل سلطه خود بر زن مي­گردد كه در تبديل قدرت جابرانه به ارتباط مساوات­طلبانه نقش دارد.

حقوق در صورتي مي­تواند قدرت خودسرانه را مهار كند كه تكاليفي در قبال ديگري را ايجاد نمايد تا تعادلي بين امتيازات و تعهدات ايجاد شود. پاسخگو بودن و اقتدار در روابط ناب عميقاً با اعتماد در هم تنيده­اند. اعتماد بدون پاسخگو بودن يك جانبه است و تبديل به وابستگي خواهد شد. اعتماد مستلزم قابل اطمينان بودن ديگري است.

اقتدار در روابط ناب ميان بزرگسالان و كودكان به صورت تخصص وجود دارد. والدين توانايي رشديافته­اي دارند كه فرزندان فاقد آن هستند. رابطه كودك با ولدين بايد مبتني بر دموكراسي باشد و كودك بايد به منزله يك فرد بالغ با توانايي-ها و استعدادهاي خاص خود در نظر گرفته شود (كودك بايد با خودمختاري از استدلال و برهان در برابر والدين خود استفاده كند).

مكانيسم­ها

روابط شخصي نيز مانند عرصه عمومي مستلزم مكانيسم­هايي است كه درباره مسائل و موضوعات مربوط به خط­مشي­ها و تصميم­گيري­ها به آن ارجاع شود. ازدواج مي­تواند به عنوان تعهدي باشد كه حقوق متقابلي را بين دو نفر ايجاد مي­شود. همه روابطي كه به رابطه ناب نزديك مي­شوند به نوعي داراي معاهده­هاي تلويحي هستند كه هر يك از شركا هرگاه حس كنند وضعيتي غيرمنصفانه يا ستمگرانه پيش آمده مي­توانند به آن استناد كنند اين معاهده نقش همان قانون اساسي را دارد. مثلاً زنان فهرستي از قواعدي كه به آنها به ايجاد روابط رضايت­بخش كمك مي­­كند را تهيه مي­كنند (قاعده: هرگاه متوجه شوم كه دارم نصيحت بي­مورد مي­كنم يا با شريكم مثل پسربچه­ها رفتار مي­كنم مكث خواهم كرد نفس عميقي خواهم كشيد و اجازه خواهم داد به روش خود عمل كند، مگر اينكه خودش تقاضاي كمك كند). چنين قواعدي هرقدر هم ناپخته به نظر آيند اگر با موفقيت اجرا شوند موجب مي­شوند كنش­هاي فرد از بازي قدرتي كه ناآگاهانه شكل گرفته خارج شود و باعث افزايش خودمختاري و در نهايت احترام از طرف مقابل شود.

چنين قانون­ها و مقرراتي وقتي دموكراتيك­اند كه بازتاب رابطه اشخاص برابر و خودمختار باشد. ضرورت ارتباط يا مفاهمه آزاد و باز شرط لازم رابطه ناب است. خودمختاري (گسستن از اجبار) شرط گفتگويي باز با ديگري است. چنين گفتگويي باعث بيان نيازهاي فرد و همچنين سازماندهي تأملي درباره اين رابطه است.

در مورد روابط جنسي، هنجارهايدموكراتيك رابطه جنسي را از توزيع قدرت جدا مي­كنند به خصوص از قدرت ذكوريت. فعاليت­هاي جنسي هم آنجايي هست كه اصل خودمختاري و هنجارهاي توافقي رابطه ناب آن را پذيرفته باشند.

همان­طور كه در دكوكراسي­ سياسي افراد بايد از منابع كافي براي مشاركت برخوردار باشند، در رابطه ناب بايد منابع در معاهده حق و حقوق مورد توافق و مذاكره قرار بگيرد. بايد زن و مرد در منابع اقتصادي قابل دستيابي و همچنين مسئوليت­هاي مختلف با هم برابر باشند. البته اين امر به معناي برابري كامل نيست بلكه مبتني بر توافق و مذاكره دوطرف است. با توافق مي­توان تقسيم كار ايجاد كرد. در يك جامعه وسيع دموكراتيزه شدن در حيطه عمومي، شرايط ضروري دموكراتيزه كردن زندگي شخصي را فراهم مي­آورد اما عكس اين مطلب هم صادق است. تقارني بين دموكراتيزه شدن زندگي شخصي و امكانات دموكراتيك نظم سياسي جهاني در گسترده­ترين سطح وجود دارد.

در اينجا بايد به تمايز بين چانه­زني در يك موقعيت خاص (روابط شخصي فاقد صميميت) و مذاكرات منظم در تحليل استراتژي­ها اشاره كرد. در چانه­زني موقعيتي هر يك از طرفين در حالي وارد مذاكره مي­شوند كه ابتدا افراطي­ترين موضع را انتخاب كرده­اند و از طريق تهديدها و تضعيف­هاي دوجانبه بالاخره يكي از طرفين كوتاه مي­آيد و نتيجه­اي حاصل مي­شود ولي مذاكرات به شيوه دموكراتيك­تري تنظيم شده­اند. در اينجا تعامل طرفين از تلاش براي كشف علايق و منافع اساسي طرف مقابل آغاز مي­شود و سپس مجموعه­اي از گزينه­هاي ممكن شناسايي و بررسي مي­شود و در نهايت تعدادي از آنها مورد توافق قرار مي­گيرد.

آنچه مهم است امكان قاطع بودن درباره محتواي مذاكره و در عين حال احترام گذاشتن به طرف مقابل است كه مانند حوزه شخصي مي­تواند وسيله­اي براي ارتباط فراهم آورد.

صفحه ی 443 الی 482

ماهیت جهان نوظهوری که اکنون

 در پایان سده بیستم ما را در خود فرو برده است چیست؟

نظریه انتقادی

1)                 آرای ماکس وبر درباره ی واقعیت و ارزش

اصل متافیزیکی جدایی منطقی واقعیات و ارزش ها همیشه ÷یوند نزدیکی با فلاسفه ÷وزیتیویست داشته است اما در علوم اجتماعی نیرومند ترین و موثزترین حامی آن ماکس وبر بوده است که این اصل را بیشتر از کانت اخذ کرده است تا از هیوم. در نوشته های وبر مبانی و مضامین تقابل واقعیت و ارزش با توجه به رشته ای از مسائل با جدیت و دقت دنبال می شود.

اصار وبر بر وجود شکاف منطقی میان واقعیات و رازش ها متوجه مردد شمردن دودیدگاه اخلاقی رقیب یکدیگر است نظریه های حق طبیعی و نظریه مارکسیستی ÷یشرفت عقلانی تاریخ. طبق دیدگاه اول به قول وبر هرچیزی که به لحاظ هنجاری درست باشد معادل است با آنچه قطعا موجود است در حالی که طبق دیدگاه دوم به لحاظ هنجاری درست را باید در متن آنچه به ناگزیر ÷دید می آید جست هر دو دیدگاه بالا متضمن بسط نابرابری  معنای معرفت تجربی است؛ زیرا هرگز  وظیفه علم تجربی نیست که آرمان ها و هنجارهای الزام آوری وضع کند که از آنها بتوان دستور العمل هایی برای فعالیت عملی بلا فصل مشتق کرد یا به بیانی دیگر علم تجربی نمی تواند به کسی بگوید که او چه باید بکند اما در عوض می تواند به او بگوید که او چه می تواند بکند یا تحت شرایط معینی خواهان چه کاری است.

مقصود این است که دانش تجربی مناسبتی با ارزش ها ندارد مناسبت این دو را بهعقیده وبر می توان بر حسب مقوله های هدف و وسیله توضیح داد ما هر چیزی را یا به خاطر نفس آن چیز یا به عنوان وسیله ای برای رسیدن به اهداف مطلوب تری می خواهیم به زعم وبر دانش تجربی می تواند به خدمت اهداف عملی در آید البته فقط به شیوه ی ابزاری هر داعیه ای درباره ی اهداف به ارزش های غایی یا مجموعه ای از ارزش های غایی می انجامدکه اهداف جزئی تری عملا وسایلی برای حصول ان هستند موضع وبر این نیست که به طریقی منکر ارزش و اعتبار این مناقشه ها شود بلکه مدعی است که مادامی که این مناقشه بر ÷ایه ارزش های غایی متضاد استوار است نمی توان آن را با توسل به روش های تجربی حل کرد .

ما باید تشخیص دهیم که دیدگاه کلینسبت به جهان  و زندگی هرگز ممکن نیست محصول دانش فزاینده تجربی باشند و نیز این که والا ترین آرمان هایی که نیرومند ترین محرک به شمار می ایند همیشه فقط در نبرد با آرمان های دیگر شکل می گیرند که نزد دیگران همان قدر مقدسند که آرمان های ما برای ما.

بي ترديد در نوشته هاي وبر اين مضمون تضاد سازش ناپذير ميان "خدايان ستيزه جو" يعني تضاد ميان خداياني كه الهامبخش فعاليت هاي عملي انسان ها هستند پيوند مستقيم با پا فشاري  او بر اولويت قدرت و مبارزه قدرت در تحول اجتماعي دارد. خصومت ميان خدايان ستيزه جو و دستگاههاي ناهمسوي ارزش هاي فرهنگي را نمي توان با اثبات برتري عقلي يكي نسبت به ديگري حل كرد بلكه فقط قدرت يك گروه در تحميل اراده خود به گروههايي با ارزش ها و اهداف متفاوت مي تواند به اين جدال ها خاتمه دهد.

در نوشته هاي فلسفي اخير دست كم در دنياي انگليسي زبان نقد دوگانگي واقعيت ارزش به دست نويسندگاني صورت پذيرفته است كه تحت تاثير فلسفه زبان ويگنشتاين و آستين بوده اند كساني مثل آسكام؛ فوت ؛سرل و ديگران.

2 ) نظريه انتقادي بدون پشتوانه

كنت و ماركس كه شايد برجسته ترين متفكران اجتماعي قرن نوزدهم باشند به زغم اختلا ف نظر هاي گستترده ديدگاه مشتركي دارن نزد هر دو معرفتي كه علوم  اجتماعي ايجاد مي كند بايد ميان آدميان را از گذشته هاي نجات دهد كه در هر كدام قطعي ترين رويداد هايي كه بر تحول و توسعه اجتماعي اثر مي گذاشتند خارج از سلطه بشري بودند و بايد آينده اي رابراي ما به ارمغان بياورد كه در آن تقدير خود را مهار كنيم نزد كنت مهم اين است كه قوانين حركت جوامع كشف شود اين معرفت اجازه پيش بيني منظمي را مي دهد كه بر مبناي ان مي تانيم تاريخ خود را اصلاح كنيم و آن را به سمت مقاصد خويش تغيير جهت دهيم گذشته براي آينده : فهم زندگي اجتماعي به ما اجزه خواهد داد آن را به همان شيوه اي تغيير شكل دهيم كه علوم طبيعي تغيير شكل سيستماتيك جهان طبيعي را امكان پذير كرده است نزد ماركس دوره ي تاريخي كه در مقابل پيش از تاريخ قرار مي گيرد هنگامي فرا خواهد رسيد كه تقسيمات طبقاتي كه تا به حال محرك تغيير اجتماعي بوده اند سرانجام پشت سر گذاشته شوند همچنين فهم تاريخ گذشتهبه ما اجازه خواهد داد آينده را شكل دهيم و منابع موجود را براي كل اجتماع بشري اختصاص دهيم نه اين كه به نفع خود و برخي از گروهها به كار بگيريم.

چه اشتباهي در ديدگاههايي از اين دست وجود داشته است و چگونه بايد نظريه انتقادي را در پايان قرن بيستم بازسازي كنيم اگر جوامع پوزيتويستي مدت هاست كه به فراموشي سپرده شده است ماركسيسم دست كم تا تحقق اين گفته مشهور بنيان گذار خود باقي مانده است كه تهعبير ها و تفسير هاي جهان پشيزي نمي ارزد و مهم اين است كه از انها براي تغير جهان استفاده شود صرف نظر از اين كه تاثير عملي گسترده نوشته هاي ماركس و مطالب معتبري كه در انها وجود دارد دنياي قرن بيستم  بسيار متفاوت باآينده اي است كه او پيش بيني مي كند نظريه انتقادي سرزنده ي امروز بايد مابعد ماركسيستي باشد و همچنين بايد بتواند درست همان جنبه هايي از ماركسيست را در معرض نقد قرار دهد كه به سلطه استثماري انجاميده اند .

ماركسيسم را در نظر بنيان گذار آن نقدي از اقتصاد سياسي شمرده مي شد و مطمئنا ارزشي دارد بيش از صرف منابع مخالفتي با تاثيرات زيانبار سرمايه داري . اما به مثابه آموزه اي كه حكومت هاي موجود نپذيرفته اند اثر آن در حد فاجعه بوده است ديگر نمي توان تظاهر كرد كه اين صرفا پيامد تحريف انديشه هاي ماركس بوده است البته شايد جز به زعم جزم انديش ترين پيروان ماركس

ماركسيم نشان دداده است كه آسيب پذيري خاصي دربرابر تبديل شدن به ايدئولوژي دارد و در فراهم آوردن نقدي از اين اسيب پذيري ضعيف است ماركسيسم به حد كافي از طرف منتقدان مخالف رو به زوال اعلام شده است اما كساني كه نوعي همدلي با روحيه آزادي بخش آن دارند چگونه با ضعف هاي آن كنار بيايند؟

ماركس محوريت ناموجهي براي سرمايه داري و مبارزه با طبقاتي به عنوان كليد تبيين نابرابري يا استثمار قائل بوده است و همين طور براي تهيه و تدارك وسايل پشت سر نهادن انها تفكر ماركسيستي در تحليل برخي از منابع عمده سلطه استثماري همان قدر دچار كاستي است كه در ارائه برنامه هاي معقول جهت اقدام به غلبه بر آنها اين داوري نه فقط در مورد پديده هاي مورد بحث ماركس مثل نظارت و كنترل ابزار هاي خشونت بلكه همچنين به خصوص در مورد نابرابري جنسيتي و استثمار قومي مصداق دارد.

ماركسيسم كه متاثر از سوسياليسم تخيلي است چون به امكانات واقعي دگرگوني اجتماعيي كه در بطن حركت جهت دار سرمايه داري مندرج است مي پردازد تمامي مسئوليت تاريخ را روي دوش يك عامل انقلابي مي گذارد پرولتاريا كه در متن مبارزه طبقاتي عمل مي كند امروزه نظريه انتقادي بايد تعبير هاي واقع نگر از خاستگاههاي مدرنيته و تاثير جهاني ان بپروراند كه در پي فرو بردن همه چيز در تبيين فراگير و بي درد سر سرمايه داري نباشد.

نظریه انتقادی با از دست دادن ضمانت های تاریخی دوباره وارد جهان احتماالات می شود و ناچار است منطقی را بپذیرد که ناچار است منطقی را بپذیرد که دیگر اصراری به وحدت ضروری نظریه و عمل نداردبه چه طریق دیگر می توان با جهانی رویا رو شد که در ان تا آینده قابل تصور باید زیرسایه ی امکان نابودی کامل به سر برد.

نظریه انتقادی فاقد پشتوانه باید این وضعیت را رویا رو شود که چون تاریخ هیچ فرجام ذاتی ندارد هیچ عامل میراث دار تحقق بخشیدن به فرایند اصلاح اجتماعی نیز وجود ندارد..

مارکس معتقد به صنعت گرایی نبود در عوض به نظر او صنعت گرایی از طریق تسخیر نیروهای طبیعت  در جهت مقاصد بشری نوید دهنده زندگی در خور رفاه است.چیزی که باید با آن مبارزه کرد نه خود نظم ترتیب صنعتی بلکه شیوه خاصی از سازمان دهی تولید صنعتی سرمایه داری است از چشم انداز های

 پایان قرن بیستم چنین دیدگاهی اساسا ناقص دانسته می شود .ستایش ها مارکس از صنعت گرایی شاید در شرایط قرن نوزدهم قابل فهم باشد به خصوص با توجه به مخالفت او با مالتوس . در دنیای که با رشد انفجاری جمعیت ربه رو است و در متن تقسیم کار فراگیر بین المللی منابع مادی لازم برای گسترش مداوم تولید صنعتی دیگر در دسترس نیست و منابع موجود نیز تحت فشار و تنش هر چه بیشتر ی قرار می گیردبالاخره نظریه نتقادی باید به جنبه هایی از نهاد های مدرن نیز بپردازد که در آن ها نظارت به مثابه رسانه قدرت مطرح می شود.نظارت بر معنای زیر نظر گرفتن تاملی باز تولید اجتماعی هم در شکل گیری و تثبیت نظام جهانی در روزگار مدرن و هم در نظم و ترتیب درونی دولت ها اهمیت یافته است.

3 ) واقع گرایی آرمان شهری:

اما هیچ یک از ایها بدان معنا نیست که ما می توانیم از تلاش برای هدایت این غلتک عظیم دست بکشیمبه حداقل رساندن مخاطره های بسیار وخیم بر همه ی ارزش ها و همه ی تقسیم بندی ها انحصاری قدرت اولویت دارد تاریخ طرف ما را نمی گیرد فرجامی هم ندارد و هیچ پشتوانه ای هم به ما نداده است اما ماهیت به شدت غیر واقع تفکر معطوف به آینده که عنصر ضروری تامل گری مدرنیته است. علاوه بر پیامد های منفی پیامد های مثبت نیز دارد  زیرا ما می توانیم اینده های بدیلی را تصور کنیم که صرف طرح کردن آن ها می توانیم به تحقق انها کمک کنیم پس چیزی که لازم داریم افریدن مدل هایی از واقع گرایی آرمان شهری است.

ما باید این اصول مارکس را بپذیریم که راههای تغییر اجتماعی مطلوب تاثیر عملی ندانی نخواهد داشت اگر به امکانات درونی نهادی ماندگار متصل نشود.به وسیله همین اصل است که مارکس خود را تا این حد از ارمانشهر گرایی دور می کند؟ اما امکانات درون ماندگار مذکور خود تحت تاثیر خصلت غیر واقع بودن مدرنیته قرار می گیرد و بنا براین تفکیک قطعی تفکر واقع گرا و آرمن شهر گرایی دیگری از وی ندارد ما باید ایده آل های آرمانشهری را با واقع گرایی متوازن کنیم ان هم با انعطاف پذیره ای بسیار بیشتر از انچه در زمان امرکس لازم بود.

نظریه اننتقادی فاقد پشتوانه در این سال های پایانی قرن بیستم چگونه چیزی باید باشد؟ این نظریه باید حساسیت نظریه انتقادی باید حساسیت جامعه شناسی داشته  باشد یعنی گوش به زنگ دگرگونی های نهادی درون ماندگار ی باشد که مدرنیته بی وقفه رو به آینده آنها را پدیدار می کند این نظریه باید از نظر سیاسی و در واقع از نظر جغرافیایی سیاسی حساب شده است یا تاکتیکی باشد به این معنی که تشخیص دهد که تعهدات اخلاقی  و ایمان راسخ در جهانی که آکنده از مخاطرات بسیار وخیم باشد خود ممکن است بالقوه خطرناک باشد این نظریه باید مدل هایی جامعه مطلوب را خلق کند مدل هایی که نه محدود به حوزه دولت ملت و نه محدود به فقط یکی ا زابعاد نهادی مدرنیته هستند؟ و نیز باید تشخیص دهد که سیاست رهایی بخش باید به سیاست زندگی  یا سیاست خود شکوفایی گره بخوردمنظور از سیاست رهایی بخش مبارزه رادیکال برای رهایی از نابرابری یا بندگی است اگر یکبار برای همیشه این را درک کنیم که تاریخ از دیالیکتیک خدایان تبعیت نمی کند با این که فقط در بعضی از بافت ها و اوضاع ممکن است تابع این دیالیکتیک باشد انگاهمی توانیم دریابیم که سیاست های رهایی بخش یگانه وجه این داستان نیست.

سیاست زندگی به مبارزات رادیکالی اطلاق می شود که در پیشبرد امکانات زندگی شکوفا و رضایت بخش است و از این نظر هیچ گونه دیگران وجود ندارد این روایت تازه ای  از همان تمایز قدیمی میان آزادی از و آزادی برای است اما درآزادی برای باید به نظر چارچوب واقع گرایی آرمان شهری باشد .

رابطه میان سیاست رهایی بخش و سیاست زندگی یکی از محور های نمودار زیر را تشکیل می دهد محور بعدی به رابطه میان مطالعات محلی و جهنای مربوط می شود هم سیاست رهایی بخش و هم سیاست زندگی به ناچار باید به این پیوند ها مرتبط شوند به خصوص با توجه به تاثیر فزلایند روابط جهانی.

سیاست رهایی بخش

سیاست نابرابری

سیاست زندگی

سیاست خود شکوفایی

سیاسی شدن امر محلی

سیاسی شدن امر جهانی

 

 

 

همان طور که ملاحظه می کنید این یکی از ویژگی های مدرنیته است که خود شکوفایی بنیاد هویت شخصی است.

اخلاقیات شخصی ویژگی اساسی سیاست زندگی است درست همان طور که مفاهیم پرجاتر عدالت و برابری سیمای اصلی سیاست رهایی بخش است نهضت فمینیستی پیشگام تلاش های است که در جهت پیوند دادن این دل مشغولی ها به یکدیگر صورت گرفته است.

4 ) سیاست رهایی بخش

سیاست رهایی بخش چیست؟

افکار مربوط به رهایی انسان از آغاز دوره مدرن به بعد بوده استاین رهایی در وهله اول رهایی از احکام جزمی سنت و دین بود.

سیاست رهایی بخش را نوعی نگرش تعریف می کنیم که بیش  از همه متوجه آزاد ساختن افراد و گروهها از قید و بند ی است که تاثیر منفی بر فرصت های زندگی آنان دارد سیاست رهایی بخش شامل دو عنصر است تلاش برای پاره کردن زنجیر های گذشته و ایجاد نگرش دگرگون ساز به آینده برای غلبه بر سلطه نا مشروع برخی افراد و گروهها بر دیگران .

سیاست رهایی بخش متوجه دریافتی از سلسله مراتب قدرت است: قدرت به مثابه توانایی فرد یا گروه در اعمال اراده خود به دیگران فهمیده می شود سیاست رهایی بخش در پی کاستن یا حذف بهره کشی نابرابری و ستم است  سیاست رهایی بخش به عدالت برابری و مشارکت اولویت می دهد.

ویژگی های سیاست رهایی بخش :

الف) آزاد ساختن زندگی اجتماعی از جمود سنت و رسوم ب) کاستن یا حذف استثمار نابرابری یا ستم توجه به توزیع نابرابر قدرت و منابع ج) تبعیت از احکام اخلاقی مربوط به عدالت برابری و مشارکت

ماهیت سیاست زندگی دغدغه اصلی سیاست زندگی این نیست که ما را آزاد کند تا بتوانیم انتخاب کنیم بلکه خود ن.عی سیاست انتخاب است در حالی که سیاست رهایی بخش سیاست بخت های زندگی است سیاست سبک زندگی است و سیاست نظمی است که به طور تاملی بسیج شده است سیاست زندگی سیاست تصمیم گیری های زندگی است.

ویژگی های سیاست زندگی:

تصمیم های سیاسی از آزادی و انتخاب و زایندگی فدرتنشئت می گیرد

1-                  آفریدن صورت هایی از زندگی که به لحاظ اخلاقی توجیه پذیرند و موجب خود شکوفایی در متن وابستگی متقابل جهانی می شند.

2-                  ساختن اخلاقی ناظر به مسئله چکونه باید زندگی کرد؟ آن هم در نظمی مابعد سنتی و بر پس زمینه پرسش های وجودی.

 


موضوعات:جامعه شناسی ,

بر چسب: ,
خلاصه-کتاب-چکیده-آثار-آنتونی-گیدنز خلاصه-کتاب-چکیده-آثار-آنتونی-گیدنز خلاصه-کتاب-چکیده-آثار-آنتونی-گیدنز خلاصه-کتاب-چکیده-آثار-آنتونی-گیدنز خلاصه-کتاب-چکیده-آثار-آنتونی-گیدنز امتیاز : 305 دیدگاه(0)

ارسال نظر

نام شما
وب سایت
پست الکترونیک
پیام
درج شکلک
نظر خصوصی
کد امنیتی

نظرات


صفحات نظرات
1 |
موضوعات
پیوند ها